سعدى . رجوع به : فقرهء قبل شود .
عافيت سايه بر وى اندازد * كه ز خود با كسى نپردازد .
مكتبى .
عاقبت از ما غبار ماند زنهار * تا ز تو بر خاطرى غبار نماند .
سعدى .
عاقبت بدگوئى دشمنى است .
عاقبت جوينده يابنده بود * ( گر گران و گر شتابنده بود )
مولوى .
( . . . چونكه در خدمت شتابنده بود . )
مولوى .
كه فرج از صبر تابنده بود . )
مولوى .
( سايهء حق بر سر بنده بود . . . )
مولوى .
نظير :
هركه جويا شد بيابد عاقبت * مايهء درد است اصل مرحمت .
مولوى .
من طلب شيئا و جد وجد . من دق بابا و لج ولج .
گفت پيغمبر كه چون كوبى درى * عاقبت زان در برون آيد سرى
چون نشينى بر سر كوى كسى * عاقبت بينى تو هم روى كسى .
مولوى .
و رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
عاقبت خشم پشيمانيست .
عاقبت سوى حقيقت هر مجازى ميكشد * ( ميپزم سوداى خامش تا بسوزم اندران . . . )
ابن يمين . نظير : المجاز قنظرة الحقيقة . عاقبت ظاهر سوى باطن رود . مولوى .
عاقبتش مثل عاقبت يزيد ، ( يا ) مثل آخرت يزيد شده است . در آخر كار ، يا عمر بسيار بدبخت و سيه روزگار است .
عاقبت ظاهر سوى باطن رود * ( ظاهرش گير ارچه ظاهر كژ بود . . . )
نظير : الظاهر عنوان الباطن . و رجوع به : عاقبت سوى . . . ، شود .
عاقبت گرگزاده گرگ شود * گرچه با آدمى بزرگ شود .
سعدى . رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود .
عاقبت كاهلى خواريست .
عاقبت مستى اى دو ديده خرابيست * ( در غمت اى ناصر اى دو ديدهء روشن
مردم چشمم بسان مردم آبيست * دل كه ز غمهات مست بود خراب است . . . )
قطب الدين سرخسى ،
عاقبت ميمون لولى را گذر بر چنبر است .
عاقبت نيكوتر آيد چون گشايد ديرتر * ( هرچه انديشه در آن بندى گشايد بى خلاف . . . )
معزى .
عاقبت هركسى ز پست و بلند * بجزاى عمل شود پايند .
مكتبى . رجوع