بعد نصف الليل آمد يار او * صادق الوعدانه آن دلدار او
عاشق خود را فتاده خفته ديد * اندكى از آستين او دريد
گردكان چندش اندر جيب كرد * كه تو طفلىگير اين ميباز نرد .
مولوى .
عاشق رنج است نادان تا ابد * ( . . . خيز و لا اقسم بخوان تا فى كبد . )
مولوى .
عاشق طعم وصل آنگاه داند * كه عاجز گردد از هجران عاجل
( و ليكن اوستادان مجرب * چنين گفتند در كتب اوايل كه . . . )
منوچهرى .
عاشق كور باشد . تمثل :
ندانستم كه عاشق كور باشد * كجا بختش هميشه شور باشد .
ويس و رامين .
نظير : حبك الشيئى يعمى و يصم . عاشق كورى باشد . نفايس الفنون . عاشق كور است . گج .
رجوع به : از محبت نار نورى . . . ، شود .
عاشق كه شد كه يار برويش نظر نكرد * اى خواجه درد نيست و گرنه طبيب هست .
حافظ .
رجوع به : تشنه مينالد كه كو . . . ، و رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
عاشقم پول ندارم كوزهت را بده آب بيارم .
سوال كردم گل را كه بر كه ميخندى * جواب داد كه بر عاشقان بىدينار .
عمادى شهريارى .
عاشق بىدرم زبون باشد .
اوحدى . عاشقان بىسيم را شب خوش . از مقامات حميدى . و رجوع به : اگر تنگدستى مرو . . . ، شود .
عاشقم لكن تا كنار بام . ز مجموعهء امثال فارسى طبع هند .
عاشق ميدان و اسب و پاى نه * عاشق زمر و لب و سرناى نه .
مولوى .
عاشق ناپاك بايد دلبر قلاش را * ( نيست قلاشى چو تو و نيست ناپاكى چو من . . . )
عبد الواسع جبلى .
عاشق نبود ز عيب معشوق آگاه . * ( گويند كه معشوق تو زشت است و سياه
گر زشت و سياه است مرا نيست گناه * من عاشقم و دلم به دو گشته تباه . . . )
فرخى . رجوع به : از محبت نار نورى مىشود ، شود .
عاشقى پيداست از زارى دل * ( . . . نبست بيمارى چو بيمارى دل . )
مولوى .
عاشقى را چه جوان چه پيرمرد * عشق بر هر دل كه زد تاثير كرد .
عطار .
عاشقى شيوهء زندان بلاكش باشد * ( ناز پرورد تنعم نبرد راه بدوست . . . )
حافظ .
عاشقى كار سرى نيست كه بر بالين است * ( خواب در عهد تو در چشم من آيد هيهات . . . )