باب ع .
عابرى در موج دريائى فتاد * سابحى از ساحلش آواز داد
گفتش اى مسكين برون آرم ترا * يا چنين سرگشته بگذارم تو را
پاسخش اين داد كى روشن روان * گر ز من پرسى نه اين دانم نه آن
امير حسينى سادات .
عاجز است ز درمان درد خويش سقيم * ( مرا بخويشتن و عقل خويش باز مهل -
كه . . . )
اوحدى .
عاجز نفس فرومايه چه مردى چه زنى . * ( لاف سرپنجگى و دعوى مردى بگذار . . . )
سعدى . رجوع به : نفس خود را بكش . . . ، شود .
عاجز نيست - * اژدها از جواب مار افسا
( گر حسودت بسى است . . . )
انورى .
عادات السادات سادات العادات . ابو الفتح بستى .
عادت خورشيدگير ، فرد و مجرد شدن * چند بكردار ماه خيل و حشم داشتن .
خاقانى .
عادت طبيعت ثانويست . رجوع به : العادة طبيعة . . . ، شود .
عادت كرده باز نتوان كرد . * ( عادتم كردهاى بخلعت خويش . . . )
مسعود سعد . رجوع به : العادة طبيعة . . . ، شود .
عادلى سايهء خدا باشى * ورنه چون سايه بىبقا باشى .
اوحدى . رجوع به : اسكندر رومى را . . . ، شود .
عارفان در دمى دو عيد كنند * عنكبوتان مگس قديد كنند .
سنائى .
مرا چون دعوت عيسى است عيدى هر زمان در دل * دلم قربان عيد فقر و كنج گاو قربانش .
خاقانى .
عارفان كه جام حق نوشيدهاند * رازها دانسته و پوشيدهاند .
مولوى .
عارف بذات شو نه بدلق قلندرى * ( ترك هواست وادى درياى معرفت ( ؟ ) )
سعدى .
رجوع به : حاجت بكلاه . . . ، شود .
عارف چو به خود رسيد بيند همه را .
عارف كردگار زر چكند * ولى الله بار و خرچكند .
اوحدى .
عار نايد شير را از سلسله : * ( ما نداريم از رضاى حق گله . . . )
مولوى . نظير :
باز هم باز بود گرچه كه او بسته بود * صولت بازى از باز فكندن نتوان .
فرخى .