ظلم ماريست هركه پروردش * اژدهائى شد و فرو بردش .
مكتبى .
رجوع به : اسكندر رومى را . . . ، شود .
ظلم مستور است در اسرار جان * مىنهد ظالم به پيش مردمان
( كافر و فاسق درين دور گزند * پردهء خود را به خود برمىدرند
. . . كه بهبينيدم كه دارم شاخها * گاو دوزخ را بهبينيد از ملا
پس هم اينجا دست و پايت در گزند * بر ضمير تو گواهى ميدهند
چون موكل مىشود بر تو ضمير * كه بگو تو اعتقادات وامگير
خاصه در هنگام خشم و گفتگو * مىكند ظاهر سرت را مو بمو . . . )
مولوى .
ظلم و ستم گرچه ز دربان بود * از اثر غفلت سلطان بود .
خواجو .
رجوع به : گرچه تير از كمان . . . ، شود .
ظلم و شاهى چراغ و باد بود * ( پايدارى بعدل و داد بود . . . )
اوحدى .
رجوع به : اسكندر رومى را . . . ، شود .
ظماء المال اشد من ظماء الماء . على عليه السلام .
ظن نيكو بر بر اخوان صفا * گرچه آيد ظاهر از ايشان جفا
( . . . آن خيال و وهم بد چون شد پديد * صد هزاران يار را از هم بريد . )
مولوى .