شه را نخست * خرد بايد و راى و دين درست
كف راد و داد و نژاد و گهر * نكوكارى و راستگوئى و فر .
( چنين داد پاسخ كه . . . )
اسدى .
شهر پردزد است و پرجامه كنى * خواه شحنه باش گو و خواه نى .
مولوى .
شهر پردزد است و همه آن خواهند و خمول راحت است و همه از آن گريزند .
كيمياى سعادت .
شهرت به شر به كه گمنامى . از كيمياى سعادت .
شهر فرنگ است از همه رنگ است . رجوع به : آش سرخحصار . . . ، شود .
شهر ما فردا پر از شكر شود * شكر ارزان است ارزانتر شود .
مولوى .
شهر ناپرسانست . نظم و ترتيبى در كارها نيست .
هرچند كه سارى بحقيقت جان است * صد جان در وى به نيم بادنجانست
در مردم او پرسش درويشان نيست * درويش برو كه شهر ناپرسانست .
كاتبى .
شهر و ديار ار ز جور و فتنه بياسود * ملك بماند هميشه خرم و آباد .
ملك الشعراء بهار .
رجوع به : اسكندر روميرا . . . ، شود .
شهرها را بعدل محكم كنيد . ( . . . و آن باروئيست كه آب آن را نريزاند و آتش نسوزاند و منجنيق بر وى كار نكند . ) منسوب بنوشيروان . نقل از عقد العلى .
شهر يكچشمان روى يكچشم شو . نظير : رفتم شهر كورها ديدم همه كور من هم كور . رجوع به : حسين اذا كنت . . . ، شود .
شهرى شعلهاى سوزد بيكبار . * ( مدان زنهار خصم خويشرا خوار
كه . . . )
عطار .
شهرى و گلى . تمثل :
گل شهر دو جهانست بلى * هست شهرى و گلى زو مثلى .
جامى .
فاعل است در اين شهر آدم است .
شهسوار عشق چون لشكر كشد * خواجه را در خدمت چاكر كشد .
امير حسينى سادات
شه مست و جهان خراب و دشمن پس و پيش * پيداست كزين ميان چه خواهد برخاست .
( شاها ز مى گران چه خواهد برخاست * وز مستى بيكران چه خواهد برخاست . . . )
نور الدين منشى .
نظير :
اذا غدا ملك باللهو مشتغلا * فاحكم على ملكه بالويل و الخرب .
مستى بر پادشاه حرام است چه او نگهبان ملك است و زشت باشد كه نگهبان را به نگهبانى حاجت .