ز هريك شنو پس مهين برگزين * چنان كان نه آگاه از آن آن از اين
بكس روى منماى جز گاهگاه * بهر هفتهاى برنشين با سپاه
بره داد خواهى چو آيد فراز * بده داد و دارش هم از دور باز
بناآزموده مده دل نخست * كه لنك ايستاده نمايد درست
ز بن با زنان در ستيزه مكوش * وزيشان نهان خويشتن دار گوش
به نيكوئى آكن چو گنج آكنى * بدانش پراكن چو بپراكنى
از آن كش روان با خرد بود جفت * كسى باد دستى ز راى نگفت
بنامه درشتى فراوان مگوى * كه تنگى دل شاه دانند از اوى
بخردان درشتى فراوان مگوى * بر ايشان بگفتار پيشى مجوى
كه گر بشكنىشان نباشدت نام * و گر بشكنى با شدت كار خام
فرستادگان را مخوان زود پيش * بجوى از نهان پس بخوان نزد خويش
فرسته كسى ساز دانشپذير * نهان بين و پاسخ ده و يادگير
كسى كز نهانت نه آگه كه چيست * ور آگه نداند بجز با تو زيست
نه دوروى بايد نه پيكارجوى * نه مى دوست از دل نه بيكار پوى
چو دير آيدت پاسخ نامه باز * بدان كاو فتاده است كارى دراز
بهرجاى بىدر و گوهر مگرد * نه بىاسب نيك و سليح نبرد
چو پيدا شود دشمنى كينهجوى * نهان هر زمان پرس از كار اوى
چو با او نشايد نبرد آزمود * به چيز فراوانش بفريب زود
سپه را چو دادى به چيزى بسيج * رسانشان به زودى و مفزاى هيچ
بدان سازها جوى هر روز جنگ * كه دشمنت را چاره نايد بچنگ
پراكنده فرماى شب جاى خواب * مخور هيچ بىچاشنىگير آب
طلايه دلاور كن و مهربان * بگردان بهر پاس شب پاسبان
بلشگر دراز خيل تنها مباش * بخيمه درون هيچ يكتا مباش
گريزان چو باشى بشب باش و بس * كه تا بر پى از پس نيايدت كس
ز گردت مكن دور مردان مرد * كه باشند ايشان حصار نبرد
چو پيروز گردى بترس از خداى * همان از كمين هر سپه را بپاى
گرفتن ره دشمن اندر گريز * مفرماى و خون زبونان مريز
گر آرى به كف دشمنى پرگزند * مكش در زمان بازدارش بهبند
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1039
مساهمون: على اكبر دهخدا
ص١٠٣٩