همه راهى از رهزنان پاكدار * مدار از در دزد جز تيغ و دار
چو بنشينى از گردت آن را نشان * كه دارند در دل ز مهرت نشان
ز جفت كسان چشم خود را بپوش * بترس از خداى آن جهانرا بكوش
بود مه گناهى كه نايد تباه ( ؟ ) * از او كو بود داور هر گناه
در داد بر دادخواهان مبند * ز سوگند مگذر نگهدار بند
چو نيكى كنى و نيايد ببار * بدى كن مگر بهتر آيد به كار
كسى دار كز دفتر راستان * همى خواندت گونهگون داستان
بهبين تا ز كردار شاهان پيش * چه به بد همان كن تو آئين خويش
مده نزد خود راه بدگوى را * نه مرد سخنچين دو روى را
همه كار مردان با داد كن * سخنشان بهر انجمن ياد كن
پژوهندگان دار بر راهرو * همى دان نهان جهان نو به نو
بدان كار ده كو نجويد ستم * نه آن را كه افزون پذيرد درم
كسى را مگردان چنان سرفراز * كه نتوانى آورد از آن پايه باز
ز دانندگان فيلسوفى گزين * از او پرس هرچيز و با او نشين
مفرماى كارى بدان كارگر * كزان كار نتواند آمد بدر
ممان خيره بدخواه را گرچه خوار * كه مار اژدها گردد از روزگار
بكش آتش خرد پيش از گزند * كه گيتى بسوزد چو گردد بلند
مكن هيچ بد بينى از ديگران * و گر نيك بينى تو خو كن بر آن
خورش پاك از آن خور كه نگزايدت * به اندازه و آنگه كه به آيدت
پزشكان گزيندار و فرزانه راى * بهر درد دانا و درمان نماى
بسى گرد آميغ خوبان مگرد * كه تن سست و جان كم كند روى زرد
چو خواهى كسى را همى كرد مه * بزرگيش جز پايه پايه مده
كه چون از گزافش بزرگى دهى * نه ارج تو داند نه آن مهى
چنان كن كه همواره بر تخت خويش * اگر تيغ اگر گرز با شدت پيش
گه بار مگذار و مگمار كس ( ؟ ) * بشمشير از افزار سرياز پس
بكس راز مگشاى در هر بسيج * بد انديشرا خوار مشمار هيچ
كرا ترس و وهمى كنى گونهگون * بسوگند كن تا بترسد فزون
چو با موبدان راى خواهى زدن * بهمشان مخوان جز جدا تن بتن
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1038
مساهمون: على اكبر دهخدا
ص١٠٣٨