شيبك ناعيك . على عليه السلام . رجوع به : نزيبد مرا با جوانان . . . ، شود .
شيخ زنگوله به پا . معممى جلف و سبكسار .
شيراز و آب ركنى و آن باد خوش نسيم * عيبش مكن كه خال رخ هفت كشور است .
حافظ .
شيران با ناچخ قضا نچخيدند * ( . . . جز تو كه باناچخ قضا بچخيدى . )
قطران ؟
شيران را دريوزه نشايد از دريوزه * ( از چرخ طمع ببركه . . . )
خاقانى .
شير از آهو گرچه افزونست ليكن گاه بوى * ناف آهو فضل دارد بر دهان شير نر .
سنائى .
شير از مورچه ميگريزد . جامع التمثيل .
شير اگر مفلوج گردد همچنان از سك به است . * ( گرچه درويشم به حمد اللّه مخنث نيستم . . . )
سعدى .
شير بآزمايش دلير شود . تمثل :
چنين داد پاسخ بمادر كه شير * نگردد مگر بآزمايش دلير .
فردوسى .
شير بالش نشد چو شير عرين . * ( لاف نسبت زند حسود و ليك . . . )
انورى .
چون تو گردند حاسدانت اگر * شير بالش شود چو شير عرين .
انورى .
شير به پستان كسى آوردن . او را بهوس و ميل آوردن .
تمثل :
باش تا شيران تبت را كند در پالهنگ * و آهوان تبتى را شير در پستان كند .
قاآنى .
شير برفى . شير برفين . نظير : رستم در حمام . رجوع به : شير علم ، شود .
شير برفين را نباشد قوت شير عرين * ( نكتهسنجان دگر را نيست زور طبع من )
اميدى .
شير بمنشور نيست والى آجام * ( چون دگران پادشاه نز عملى تو . . . )
اخسيكتى .
شير بىدم و سر و اشكم كه ديد * اينچنين شيرى خدا هم نافريد .
( سوى دلا كى بشد قزوينئى * كه كبودم زن بكن شيرينئى
گفت چه صورت زنم اى پهلوان * گفت برزن صورت شير ژيان . . .
چونكه او سوزن فروبردن گرفت * درد آن در شانه گه مسكن گرفت
پهلوان در ناله آمد كى سنى * مر مرا كشتى چه صورت ميزنى
گفت آخر شير فرمودى مرا * گفت از چه عضو كردى ابتدا
گفت از دمگاه آغازيدهام * گفت دم بگذار اى دو ديدهام
. . . * . . .