كه در جنگ بر جسم كشته پسر * نهد پاى و از كين نتابد پدر
همه روز فرمايشان دارو برد * سوارى و شور و سليح و نبرد
نبايد كه بيكار باشد سپاه * نه آسوده از رنج و تدبير شاه
نكودار مر مردم خويش را * همان پارسا مرد درويش را
همه كار سازانت از كموبيش * نبايد كه ورزند جز كار خويش
كند هركس آن كار كو برگزيد * بدان تا بود كار هركس پديد
سليح ايچ در دست شهرى گروه * نشايد كه شه را نباشد شكوه
نبايد مهان سپه سربسر * كه پيوند سازند با يكدگر
نبايد كه هم پشت باشند هيچ * جز اندر گه رزم كردن بسيج
كسى كو بجايت سزد شهريار * ورا از بر خويشتن دوردار
بهر كهتر اندر خورش كن نگاه * سزاى هنر ده ورا پايگاه
گرت كهترى بر دل آيد گران * چو دارد هنر زو گران بگذران
كرا دوست دارى و كام تو اوست * هر آهوشرا همچنان دار دوست
به بيداد مستان تو چيزى ز كس * بداد و ستد راستى جوى و بس
ميان سپاهت هر آن كز مهان * بترسى از او آشكار و نهان
چو پيدا نيارى بدش كينهجوى * نهانى بدارو بپرداز از اوى
دروغ و گزافه مران در سخن * بهر تندئى هرچه خواهى مكن
كه شه بر همه بد بود كامكار * چو گردد پشيمان نيايد به كار
ميان دو تن چون كنى داورى * به آزرم كس را مكن ياورى
نشايد زهى گاو دوشاى و رز * كه بكشى چو مانى تو در كار و ارز ( ؟ )
بكشت و بورز كشاورزيان * چنان كن كه نايد بكشور زيان
ممان كس ببازى و خنده ز پيش * تو نيز اين مجوى و مبر آب خويش
گه خشم چون چهره كردى نژند * دژم باش و با كس به زودى نخند
كسى را كه دادى بزرگى و جاه * همان جاه مستان از او بيگناه
چو نيكى نمايدت گيتى خداى * تو با هركسى نيز نيكى نماى
كرا با تو گويند بد بيشتر * چو نبود گنه دان كه هستش هنر
درختى كه دارد فزونتر بر اوى * فزون افكند سنگ هركس بر اوى
منه نو رهى كان نه آئين بود * كه تا ماند آن بر تو نفرين بود
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1037
مساهمون: على اكبر دهخدا
ص١٠٣٧