تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1034

مساهمون:

ص١٠٣٤
رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود .
شود جهان لب پرخنده‌اى اگر مردم * كنند دست يكى در گره‌گشائى هم . ( . . . فغان كه نيست بجز عيب يكديگر جستن * نصيب مردم عالم ز آشنائى هم . )
صائب . رجوع به : آرى باتفاق . . . ، شود .
شود خارهء خشك لولوىتر * كه دوشيزه بنددش بر دوش و بر .
مرحوم اديب .
شود دل ز ديدار هشيارتر * ( شوم بزمگهشان به بينم ز دور كه تورانيان چون بسيجند زور * ز نيم آنگهى راى بيدارتر . . . )
فردوسى . رجوع به : شنيدن كى بود ( . . . ، شود .
شود رميده رمه چون شود گرفته شبان * ( امير همچو شبان باشد و سپه چو رمه . . . )
قطران
شود عشق از ملامت صعب و دشخوار * ( چنان كز سال و مه تنين شود مار . . . )
ويس و رامين .
شود كوه آهن چو درياى آب * اگر بشنود نام افراسياب .
فردوسى .
شورباى چشم خود خوردن بر ابن يمين * به كه بايد خورد سكباى رخ هر ناكسى .
ابن يمين . رجوع به : اى شكم خيره . . . ، شود . شورش را درآوردن . زياده‌روى و از حد درگذشتن در امرى .
شوشهء سيم نكوتر بر تو يا گه سيم * شاخ بادام بائين‌تر يا شاخ چنار ( عذرخواهى چكنى گر تو نزارى و ضعيف * من تو را عاشق زانم كه ضعيفى و نزار . . . )
فرخى . رجوع به : اسب لاغر ميان . . . ، شود .
شوق جان مستى دهد نه ذوق نان * درد دل مستى دهد نه درد آن .
قاآنى . شوق در هر دل كه باشد رهبرش در كار نيست . از مجموعهء امثال طبع هند .
شوق صادق چو كشد محمل مرد * كعبهء وصل كند منزل مرد .
جامى .
شوكت شاهى سبك سنك است در ميزان عدل * ( . . . عشق ميگيرد به خون كوهكن پرويز را . )
صائب .
شوم است مرغ وام مر او را مگير صيد * بىشام خفته بهتر كز وام خورده شام .
ناصر خسرو . رجوع به : اندر جهان تهىتر از آن . . . ، شود .
شوند حلقه به گوشت بتان يغمائى * چو حلقه گر نشوى هر درى و هر جائى .
رجوع به : هرجا هيچ‌جا . . . ، شود . شوهر بنده را پرسى جامهء حيوان ميدوزد . شوهر خداى كوچك است .
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1034 | على اكبر دهخدا