تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 616

مساهمون:

ص٦١٦
چشمهء آب نور چشم بود . * ( آتش تيز تاب خشم بود . . . )
سنائى . تعبير و گزارهء رؤياى چشمه افزايش روشنائى چشم است . چشمه آنست كه از خود بجوشد . رجوع به : تربيت نااهل را . . . ، شود . چشم‌ها دارد نخودچى ابرو ندارد هيچى . جمله‌ايست كه مادران با كودكان شيرخوار خود گويند . و از آن با مهربانى و لطف بدگلى و زشتى او را عبارت كنند . چشمها را چهار كردن . چشمهايش چهار شدن . انتظار شديد بردن . نهايت متعجب شدن . فراوان دقت كردن . تمثل :
گشتم سواردى سحرى از براى طوف * بر مركبى چنين كه مبادا كسى سوار . . . در انتظار آنكه كند دست و پا دراز * كلبان شهر را شده چون نعل چشم چار .
عمادى .
هيچ غمرا كران نمىبينم * تا دو چشمم چهارمى نشود .
انورى .
شايد اگر چشم سر ز بهر شرف * مرد در اين ره يكى چهار كند .
ناصر خسرو .
صدر جهان محمد اسعد كه سوى او * اقبال را شده است ز جودش چهار چشم .
جمال الدين ازهرى هروى .
ز شوقت گرچه خونبار است چشمم * بسوى شش جهت چار است چشمم .
جامى . چشم سفيد گشته براهت چهار شد . و امروز از اين تعبير نفرينى مانند چشمش كور بشود ، يا دندش نرم بشود ، اراده كنند ، مثال . چشمهايش چهار تا بشود فلان كار را بكند . چشمهايش آلوبالو گيلاس ميچيند . از بيخوابى يا خيرگى در تأثير نور يا به علت دردى در ديدگان ، اشياء را درهم و غير متمايز مىبيند و از اين جمله همان معنى اراده شود كه حضرت جلال الدين محمد بلخى از كلمه كلاپيسه شدن چشم اراده فرموده است . چشمهايش بسرش رفته است . نهايت متكبر و معجب شده است . چشمهايش بكله‌اش رفته است . رجوع به : مثل قبل شود . چشمه پيش دريا بردن . تمثل :
چو چشمه بر ژرف دريا برى * بديوانگى ماند اين داورى .
فردوسى . رجوع به : زيره بكرمان بردن ، شود .
چشمهء حيوان ز قناعت بجوى . * ( همچو خضر در ره طاعت بپوى . . . )
خواجو . رجوع به : قناعت توانگر كند . . . ، شود . چشمه خورشيد به گل اندودن . حقيقتى روشن و آشكار را بباطلى پوشيدن . نظير : يطين عين الشمس . مولد . رجوع به : آفتاب را به گل . . . ، شود .
چشم همت چون شود خورشيدبين * كى شود با ذره هرگز همنشين .
عطار .