چنان پهن خوان كرم گسترد * كه سيمرغ در قاف روزى خورد .
سعدى .
چنان چون تنت را خورش دستگير * ز دانش روان را بود ناگزير .
فردوسى .
رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
چنان چونكه تن زنده گردد بجان * بدانش بود زنده جان و روان
( . . . پس آموزگارت مسيحاى تست * دم پاكش افسون احياى تست . )
حضرت اديب .
رجوع به : آنكس كه داناتر است .
چنان خور كه نايدت درد و گداز * چنان بخش كت نفكند در نياز .
اسدى .
رجوع به : اسراف حرام است . . . ، و رجوع به : از گلوبنده . . . ، شود .
چنان خوش نبايد بدن كت خورند * چنان ترش نه نيز كت ننگرند .
اسدى .
رجوع به : ان لم تكن ذئبا . . . ، شود .
چنان دان كه بيدادگر شهريار * بود شير درنده در مرغزار .
فردوسى .
رجوع به : اسكندر رومى را گفتند . . . ، شود .
چنان دان كه ريزندهء خون شاه * جز آتش نبيند بفرجامگاه .
فردوسى .
چنان دان كه شاهى و پيغمبرى * دو گوهر بود در يك انگشترى .
فردوسى .
رجوع به : نزد خرد شاهى . . . ، شود . و رجوع به : الدين و الملك . . . ، شود .
چنان دان كه كس بىهنر در جهان * بخيره نجويد نشست مهان .
فردوسى .
رجوع به : اندر جهان چو بىهنرى . . . ، شود .
چنان رست بايد كه يزدانت كشت . * ( كه تندى مرا گوهر است و سرشت . . . )
فردوسى .
چنان رفت بايد كه آيد زمان * مشو تيز با گردش آسمان .
فردوسى .
رجوع به : زمانه با تو نسازد . . . ، شود .
چنان روزى بنادانان رساند * كه صد دانا در آن حيران بماند .
رجوع به : اگر دانش به روزى . . . ، شود .
چنان زندگانى كن اندر جهان * كه چون مرده باشى نگويند مرد .
حافظ .
رجوع به : آنچنان زى كه بميرى . . . ، شود .
چنان زندگانى كن اى نيكراى * از آن پس كه توفيق دادت خداى
كه خايند ز اندوهت انگشت دست * چو اندر زمينت آيد انگشت پاى .
سنائى .
رجوع به : آنچنان زى كه بميرى . . . ، شود .
چنان زى خردمند و دانا و راد * كه تا بربدت كس نباشند شاد .
اسدى .
رجوع به : آنچنان زى . . . ، شود .