چنارى و كدوئى . تمثل :
بدخواه تو خود را ببزرگى چو تو داند * ليكن مثل است اينكه چنارى و كدوئى .
انورى .
گويا اشاره بمثلى است كه در اين قطعهء ناصر خسرو نيز آمده است :
نشنيدهاى كه زير چنارى كدو بنى * بررست و بردويد بر او بر بروز بيست
پرسيد از آن چنار كه تو چند روزهاى * گفتا چنار سال مرا بيشتر ز سيست
خنديد پس به دو كه من از تو به بيست روز * برتر شدم بگوى كه اين كاهلى ز چيست
او را چنار گفت كه امروزه اى كدو * با تو مرا هنوز نه هنگام داوريست
فردا كه بر من و تو وزد باد مهرگان * آنگه شود پديد كه نامرد و مرد كيست
چنان او را شناختهام كه فرنگى ساعتش را نشناخته . تعبيرى عاميانه است كه گويد بحيل و فسونهاى او آگاه مىباشم .
چنان با نيك و بد سر كن كه بعد از مردنت عرفى * مسلمانت بزمزم شويد و هندو بسوزاند .
عرفى .
چنان بد زد كه سورنائى نيز فهميد . نظير : آنقدر شور بود كه خان هم فهميد .
چنان بر سوى دوستى نيز راه * كه مر دشمنى را بود جايگاه .
( چو در دشمنى جائى افتدت راى * در آن دشمنى دوستى را بپاى )
اسدى .
چنان برو ، يا ، آنجا برو كه بابام رفت . سقط و نفرينى است كه گويد چنان خواهم كه بازنگردى . از خداى خواهم كه بميرى .
چنان به من نگرد كه گاو بچرم گر نگرد . با خشم و كينى بسيار در من بيند . تمثل :
گفتم كه مرا ز غم بسه بوسه بخر * دلتافته گشتى و گران كردى سر
از بهر سه بوسه اى بت بوسه شمر * چون گاو بچرم گر به من در منگر .
فرخى .
نظير : مثل شترى كه بنعل بند نگاه مىكند .
چنان بود پدرىكش چنين بود فرزند * ( . . . چنين بود عرضىكش چنان بود جوهر . )
عنصرى .
نظير :
بجز راى و دانش چه اندر خورد * پسر را كه چونان پدر پرورد .
فردوسى .
خانهء شير عرين را كدخدا زيبد عرين .
فرخى .
الشبل فى المخبر مثل الاسد .
تخم چون نيك بود نيك پديد آيد بر .
فرخى . كند فعل شيربچهء شير . مكتبى . باشد چو پدر چنان چنين است كرى .
چنان نامور بىهنر چون بود * كه آموزگارش فريدون بود .
فردوسى .
و رجوع به : بچهء بط اگرچه دينه بود ، و رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود .
چنان بود طلب مردمى ز مردم دون * كه كس كند طلب التيام از خنجر .
قاآنى .