چشم دل باز كن كه جان بينى * آنچه ناديدنيست آن بينى .
هاتف .
نظير :
چون دل شنوا شد ترا از آن پس * شايد اگرت چشم سر نباشد .
ناصر خسرو .
و رجوع به : اگر بس بدى ديدن آشكار . . . ، شود .
چشم را بهم گذاشتن و دهان باز كردن . بىآزرمى ، دشنام و سقط فراوان گفتن
چشم رضا بپوشد هر عيب را كه ديد * چشم حسد پديد كند عيب ناپديد .
رجوع به : چشم بدانديش . . . ، شود .
چشمزخم « 1 » ميرزا مهديخانى . شكستى فاحش . گويند در جنگ نخستين نادر با تركمان عثمانى كه شكست بلشكر ايران رسيد نادر بميرزا مهديخان گفت بولايات و ايالات و رؤساى قبايل و عشاير ايران ماجرا بنويسد و عده و عده بخواهد ميرزا مهديخان باسلوب دره شرحى بنگاشت و پس از تمجيد و تبجيل فراوان از او پيروزيهاى لشگر ظفر نمون نوشت اندك چشم زخمى بقسمى از سپاه سپهر دستگاه . . . رسيد . و چون نوشته بسمع نادر رسانيد سردار ايران برآشفت و گفت اين دروغ و يافه چراست بنويس دمار از ما برآوردند و . . . . . .
چشم سر ملك و چشم سر دين است * اين جهانبين و آن نهانبين است
( . . . اين و آن هر دو يار يكدگرند * هم خزان هم بهار يكدگرند . )
سنائى .
رجوع به : اگر بس بدى . . . ، شود .
چشم سر نقش اين و آن بيند * و انچه سر است چشمجان بيند .
سنائى .
رجوع به : اگر بس بدى . . . ، شود .
چشمش بروشنائى افتاده است . بمزاح ، نفعى يا مالى در جائى گمانبرده و طمع كرده است .
چشمش چشمها ديده است . آميزش و معاشرتهاى سوء بسيار كرده و ازاينرو بيشرم و آزرم شده است .
چشمش را ببين دلشرا بخوان . نظير : القلب مصحف البصر . ان الجواد عينه فراره .
چمشش كرايه ميخواهد . بيشتر بمزاح بكودكانيكه هرآنچه را بينند خواهند ، گفته مىشود .
چشمش محك است . با ديدن صورت ظاهر كسى سريرهء او را شناسد . وزن چيزى ناسخته و ناسنجيده را با چشم تميز دهد .
هامش
( 1 ) چشمزخم همان چشمزد و چشمبد است كه عرب آن را عين الكمال گويد ولى اين كلمه در قديم معنى طرفة العين و لمح البصر نيز ميداده است :اگر بخسبد يك چشمزخم وقت سحر * نسيم زلف تو آن فتنه را برانگيزد .ابو ليث گرگانى .