سر از شرمندگى بالا نميكرد * نگاه الا به پشت پا نميكرد .
جامى .
چو رويم شمع خوبى برفروزد * دو چشم خود به پشت پاى دوزد .
بدين انديشه آزارش نجويم * كه پشتپاش به باشد ز رويم .
جامى .
چشم بزرگان تنگ مىشود . بطنز و استهزاء كبر غناى شما سبب است كه مرا نديديد يا مرا نشناختيد .
چشم بلا را خاريدن . چيز يا كسى موذى و زيانكار را كه اكنون آزارش نميرسد بعمد بايذا و آزار و اضرار خويش برانگيختن . مثال :
گر او بد كند پيچد از روزگار * تو چشم بلا را بتندى مخار .
رجوع به : كام شير خاريدن شود .
چشم پنگان « 1 » كردن . بخشم يا شگفتى چشمان را بيش از اندازه گشادن ، مثال :
ور تو گوئى جاى خورد و برد چون باشد بهشت * بر تو از خشم و سفاهت چشم چون پنگان كنند .
ناصر خسرو
نظير : چشمها را چهار كردن . دو چشم داشتن دو تا هم قرض كردن .
چشم تو را زيان است در خور بخيره ديدن .
چشمت را درويش كن . ديده را نديده گير . نظير : شتر ديدى نديدى .
چشمت روز بد نبيند . اين جمله را چون ديباچه و مقدمهاى براى شرح مصيبت يا پيشامد سوئى كه شروع بنقل و حكايت آن كردهاند گويند .
چشم تنگ دنيادار را يا قناعت پر كند يا خاك گور . * ( آن شنيدستم كه بار تاجرى در بيابانى بيفتاد از ستور
گفت . . . )
سعدى . رجوع به : طمع آرد بمردان . . . ، شود .
چشم چشم را نمىبيند . بسيار تاريكست .
چشم چهار كردن . رجوع به : چشمها را چهار كردن ، شود .
چشم خردت گشاى چون اهل يقين * زير و زبر دو گاو مشتى خر بين .
( گاويست در آسمان و نامش پروين * يك گاو دگر نهفته در زير زمين . . . )
خيام .
چشم خفاش اگر پرتو خورشيد نديد * جرم بر ديدهء خفاش نه بر خورشيد است .
( ور سفالى بود اندر نظرت جام جمى * گنه از خفت عقل تو نه از جمشيد است . . . )
ابن يمين .
چشم دانا بيغرض بين است و بس * ( . . . بازپرس از من كه من دانايمش . )
حضرت اديب .
چشم دريده ادب نگاه ندارد . * ( شوخى نرگس نگر كه پيش تو بشكفت . . . )
حافظ .
چشمدريده بىشرم و بىآزرم باشد .
چشم دشمن همه بر عيب افتد . كيمياى سعادت . رجوع به : چشم بدانديش . . . ، شود .
هامش
( 1 ) پنگان همان فنجان است .