چشمش هزار كار مىكند كه ابروش نميداند . بنهفتهكارى و كردارپوشى خوگر و معتاد است . تمثل :
كسى را محرم راز خود آن بدخو نميداند * كه چشمش صد سخن ميگويد و ابرو نميداند
وحيد قزوينى
چشم عيانبين نبيند نهان را . * ( به چشم نهانبين نهان جهان را
كه . . . )
ناصر خسرو .
رجوع به : اگر بس بدى ديدن آشكار . . . ، شود .
چشم فلك در ميان سر است . رجوع به : فلك كجمدار يكچشم است . . . ، شود .
چشم كلاژه يك دو بيند . * ( حسودت ديد مانندت برادى بلى . . . )
سيف اسفرنگ .
رجوع به : يك دو بيند همى . . . ، شود .
چشم كه به چشم افتد شرم كند . رجوع به : حيا در چشم است ، شود .
چشم گريان چشمهء فيض خداست . * ( چون خدا خواهد كمان يارى دهد
ميل بنده جانب زارى دهد * گريه بر هردرد بىدرمان دواست . . . )
مولوى . رجوع به : گريه بر هر درد . . . ، شود .
چشم گيتى توئى مرو در خواب * فرصت از دست ميرود درياب .
اوحدى .
رجوع به . افحسبتم انما . . . ، شود .
چشم ما شور بود ؟ . چرا تا من آمدم شما رفتن ميخواهيد .
چشم مور و پاى مار و نان ملا كس نديد . رجوع به : نقاره را زدند ، شود .
چشم مىبيند دل ميخواهد . رجوع به : اگر چشمان نكردى ديدهبونى . . . ، شود .
چشم و چراغ . گزيده و منتخب . محبوب و مطلوب . تمثل :
تا ظن نبرى چشم و چراغا كه شب آمد * چشم و دل من سير شود زان لب و دندان .
فرخى .
نيست جز سر عقل و جان دماغ * خلق را در دو خطه چشم و چراغ .
سنائى .
قائد چشم و چراغ عالمى گردد چو شمع * آنكه پيمايد بديده قامت شبهاى تار .
سنائى .
عالم علم بود و بحر هنر * بود چشم و چراغ پيغمبر .
سنائى .
به روى چشم و چراغ تو چشم دولت و ملك * چو گشت روشن در وقت چشم بد بكفيد .
گر سها در سايهء رايت رود چون آفتاب * بعد از اين چشم و چراغ آسمان باشد سها .
سلمان ساوجى
چشم و چراغ ظفر تيغ جهانگير او * پشت و پناه جهان عدل جهاندار اوست .
سلمان ساوجى
ظل حق چشم و چراغ دودهء چنگيز خان * شيخ حسن نويان امير دينفزاى كفركاه .
سلمان ساوجى
چشم و چراغ اهل وجودى و در وجود * ذات شريفت آمده بر سر نشان چشم .
سلمان ساوجى
چشم و دل پاك است . نظير : انه لغضيض الطرف و نقى الظرف .
چشم و دل دويدن . در مطامعى پست بىطاقت و تاب شدن .
چشم و دل سير است . بىاعتنا به مال و بلندنظر است .