سير خورده گرسنه را مست و ديوانه پندارد . ابو الفضل بيهقى .
سير در لوزينه داشتن . فريفتن . تمثل :
هست مهر زمانه با كينه * سير دارد ميان لوزينه .
سنائى .
وانكه او پيوسته زير پوست ماند چون پياز * ميدهدش از خوانچهء ابليس لوزينه سير .
سنائى .
از دست خود زمانه مر او را بمكر و فن * لوزينه داد ليك درون سوش سير بود .
سنائى .
اندر ايام تو بر خوان غرور روزگار * ناكسان كس شده خوردند از لوزينه سير
سنائى .
حكم ازل چو مائدهء دشمن ترا * لوزينه ساخته است بسير اندر آسمان .
سوزنى .
ز انتقام تو نشكفت اگر قضا و قدر * بهانهجوى بلوزينه در دهندش سير .
انورى .
هر كه در پيمان توده تو چون پياز * انتقام روزگارش داد در لوزينه سير .
انورى .
كه بود با تو همه پوست در وفا چو پياز * كه روزگار بلوزينه در ندادش سير .
انورى .
در در فروزينهزده سيرى بلوزينهزده * پائى چو بوزينهزده در حلقهء طبالها .
مرحوم اديب
سير را از گرسنه چه غم . رجوع به : از تو نپرسند درازى . . . ، شود .
سير را بنرخ سوسن فروختن . غش و دس كردن
تمثل :
اين جهان را فريب بسيار است * بفروشد به نرخ سوسن سير .
ناصر خسرو .
سير غم گرسنه نخورد . نفايس الفنون . رجوع به : از تو نپرسند . . . ، شود .
سير مردن به كه گرسنه زيستن . از شاهد صادق .
سى روج را كرديم سه روجه آن هم گردن خروجه . سى روز روزهء رمضان را به روز بدل كرديم و آن را همچون خروس براى سحور ما را بيدار نكرد روزه نگرفتيم .
سيرى در لقمهء بازپسين بود . ( هميشه از شراب چنان برخيز كه هنوز دو سه قدح شرابرا جاى بود و پرهيز كن از لقمهء سيرى و قدح و مستى كه سيرى و مستى نه همه در طعام و شراب بود كه چنان كه . . . مستى در قدح بازپسين بود . ) از قابوسنامه .
سيرى شما روسفيدى ماست . بمزاح ، شما بخوريد .
سيلاب فتنه چونكه دمان آيد * از جاى بركند همه بوم و بر .
آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى .
سيلاب نپرسد كه ره خانه كدام است * ( عشق از ره تكليف بدل پا نگذارد . . . )
صائب .
سيلى خور باد شدن چراغ . خاموش شدن . تمثل : سيلىخور باد شد چرا غم .
سيلىخور روزگار شدن . سيلى روزگار خوردن . به بليات و مصائب دچار گشتن .
سيل در خانه چون شود بسيار * گر نيابد ره افكند ديوار .
مكتبى .