سيلى روزگار نخورده . نظير : گاوش نليسيده .
سيل يكجا را كند آباد و يكجا را خراب . وحيد قزوينى .
سيلى كه زند طپانچه بر سنگ * خود نالهكنان رود بفرسنگ .
امير خسرو .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
سيلى نقد از عطاى نسيه به . سيلى نقد به از حلواى نسيه .
تمثل :
سيلى نقد از عطاى نسيه به * نك قفا پيشت كشيدم نقد ده
خاصه آن سيلى كه از دست تو است * هم قفا هم سيليش مست تو است .
مولوى .
رجوع به : سركهء نقد به از حلواى . . . ، شود .
سيماب دل . مثال :
آستانت گنبد سيمابگون را متكاست * بندهء سيماب دل سيماب شد زان متكا .
خاقانى .
رجوع به : اشتر دل ، شود .
سيم بخيل وقتى از خاك بدر آيد كه او خود به خاك رفته باشد . سعدى . نظير :
پيله كه از برگ گيا كرده نوش * برهنهاى بينى آفاق پوش
نيست مگسرا چو ز همت سخن * با دو حرير است برهنه ز تن
آنكه بكاوش كشى از وى خورى * تا نمرد كى خورى از وى برى
امير خسرو دهلوى .
درم در جهان بهر خوش خوردن است * نه از بهر زير زمين كردن است
زرى را كه در گور كردى به زور * چو گورت كند سر برآرد ز گور .
امير خسرو .
سيمرغ بد مسنجه پنجه نكند رنجه * ( . . . او كبك گه لنجه من بازگه جولان . )
خاقانى .
سيمرغ ديگر است و سى مرغ ديگر .
سيمرغ ميان مردم آيد * گر بوى برد ز غمگسارى .
عمادى شهريارى .
نظير :
درس اديب اگر بود زمزمهء محبتى * جمعه بمكتب آورد طفل گريز پاى را .
سينهء خالى ز مهر گلرخان * كهنه انبانى بود پر استخوان .
شيخ بهائى .
نظير :
كل من لم يعشق الوجه الحسن * قرب الجل اليه و الرسن
يعنى آنكسرا كه نبود عشق يار * بهر او پالان و افسارى بيار .
شيخ بهائى .
رجوع به : سرى كه عشق ، شود .
سينه را ميخواهم براى عرق . بيكى از اوباش گفتند عرق مخور سينه ترا زيانست گفت . . .
سينه كردن . اظهار كبر كردن . عجب فروختن . مثال .
چو ز پهلوى غمت [ دل ] نخورد جز جگرى * تو مكن سينه كه چون من نبود دلدارى .
رفيع الدين لنبانى .