سه كاه به دو جو . تمثل :
اى برادر تو پند من بشنو * ور ز من نشنوى سه كه به دو جو .
رجوع به : سربسر بىدردسر ، شود .
سهل است لعل بدخشان شكست * شكسته نشايد دگر باره بست .
( كه . . . )
سهل البيع است . نظير : صفرايش بليموئى مىشكند .
سهل باشد مرد را نقصان مال و جاه و تن * بر صبورى كردن از اعدا شماتت مشكل است .
از تاريخ گيلان مرعشى .
سهل سركهايست از آب ترشتر .
سه ماه مى خور و نه ماه پارسا ميباش * ( نگويمت كه همه ساله مىپرستى كن . . . )
حافظ .
سهم به سهم و البادى اظلم . تيرى بتيرى و آغازكننده ستمكارتر . تمثل :
گفت آرى آنچه كردم استم است * ليك هم ميدان كه بادى اظلم است .
مولوى .
سه ميش تو خورده ميشه داستان من گفته ميشه . جوابيست كه دخترى روستائى بچوپانى ميدهد آنگاه كه چوپان در بهاى سه ميش از دختر امرى نامشروع ميخواسته است .
و مراد مثل آنكه نفعى كه از امرى ننگين برند گذرا و بدنامى آن پايدار است .
سه نگردد بريشم ار او را * پرنيان خوانى و حرير و پرند
( در كليسا بدلبر ترسا * گفتم اى دل بدام تو در بند
ره بوحدت نيافتن تا كى * ننك تثليث بر يكى تا چند
ايكه دارد بتار زنارت * هر سر موى من جدا پيوند
نام حق يگانه چون شايد * كه اب و ام و روح قدس نهند
لب شيرين گشود و با من گفت * وز شكرخنده ريخت از لب قند
كه گر از سر وحدت آگاهى * تهمت كافرى بما مپسند
در سه آئينه شاهد ازلى * پرتو از روى تابناك افكند . . . )
هاتف .
سياست كور است . شبيه : الملك عقيم .
سياه اندرون باشد و سنگدل * كه خواهد كه مورى شود تنگدل .
فردوسى .
نظير :
ميازار مورى كه دانهكش است * كه جان دارد و جان شيرين خوش است .
فردوسى .
سياه سنگى اندر ميان دشت گهى * بروزگار شود گوهرى چو دانهء نار .
فرخى .
سياه كاسه . بخيل و ممسك . مثال :