باب ش .
شاخ امل بزن كه چراغى است زود مير * بيخ هوس بكن كه درختى است كم بقا .
خاقانى .
شاخ برآوردن . رسوا شدن .
مثال :
چون كند دعوى خياطى كسى * افكند در پيش او شه اطلسى
كه ببر اين را بغلطاق فراخ * ز امتحان پيدا شود او را دو شاخ .
مولوى .
شاخ بشاخ پريدن ، ( يا ) جستن .
تمثل :
بر سر خاكستر انده نشست * وز بهانه شاخ تا شاخى بجست .
مولوى .
رجوع به : از اين شاخ به آن شاخ . . . ، شود .
شاخ بشاخ كسى شدن . شاخ بشاخ كسى گذاشتن . معارضه و مجادله خاصه با قوىتر از خود كردن .
شاخ بىبرك و ميوه خار بود * يار بىنفع و دفع مار بود .
سنائى .
شاخ پر ميوه از پى چمن است * چوب خشك از براى سوختن است .
مكتبى .
نظير :
بسوزند چوب درختان بىبر * سزا خود همين است مربى برى را .
ناصر خسرو .
شاخ را ميوه خم از غايت بسيارى داد . * ( از حياهاى دو بادام خودى سر در پيش . . . )
كاتبى .
شاخ گل خشك حطب مىشود * ( كام طلب نام طلب مىشود . . . )
جلال الممالك .
شاخ گل هرجا كه ميرويد گل است * ( خم مى هرجا كه مىجوشد مل است . . . )
مولوى . نظير : شرف المكان بالمكين .
شاخ كهن علت بستان بود * نخل جوان زيب گلستان بود .
پير بوداق .
شاخ و برك نخل اگرچه سبز بود * با فساد بيخ سبزى نيست سود
( . . . ور ندارد برك سبز و بيخ هست * عاقبت بيرون كند صد برك دست . )
. مولوى .
شاخ و شانه كشيدن . تهديد كردن .
تمثل :
آتش از حلقشان زبانهزنان * بيتگويان و شاخ و شانهزنان .
نظامى .
نظير : خط و نشان كشيدن . چوبك در ميانه شكستن .
شاخى كه بار او نبود ما را * آن شاخ پس چه بىبر و چه بر ور .