دلگير از آنى كه سهيلتزده سيلى * . . .
نظير :
پادشاهى پسر بمكتب داد * لوح سيمينش در كنار نهاد
بر سر لوح او نوشته بزر * جور استاد به ز مهر پدر .
سعدى .
چوب استاد گل است هركه نخورده خل است .
سَيَجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ يُسْراً .
سورهء 65 آيهء 7 . رجوع به : از پى هر گريه . . . ، شود .
سيد القوم خادمهم . تمثل :
در زمان صحابه و ياران * وان بزرگان و وان نكوكاران
نام شيخ و سماع و خرقه نبود * دين هفتاد و چند فرقه نبود
بر چهل مرد بود پيرهنى * بلكه چل روح بود در بدنى
كرده بودند پى ز دنيا گم * سيد قوم بود خادمهم
تن بريگ روان بتفتندى * راز دل را بكس نگفتندى
روى مردان به راه بايد راه * چيست اين جامهء كبود و سياه .
اوحدى .
سيد على را به پا . مرد دزد است ملتفت باشيد چيزى بسرقت نبرد .
سير آن مؤمن شد . چند تن از طلاب علوم دينيه را بوليمهاى خوانده بودند چنان كه رسم اين طايفه است همگى بسيار بخوردند بدان حد كه يكى از هوش بشد و ديگرى شكمش بتركيد و بمرد آنگاه كه جنازهء آخوند مرده برمىداشتند مغمى عليه افاقه يافت يكى از حضار از او پرسيد سرانجام آيا سير شدى ؟ مرد اشاره به نعش رفيق كرده گفت . . .
سير از گرسنه خبر ندارد سواره از پياده . رجوع به : از تو نپرسند . . . ، شود .
سير بهشت در گرو چشم بستن است * ( آسودگى بكنج قناعت نشستن است . . . )
صائب .
رجوع به : اگر ديده . . . ، شود .
سيرة المرء تنبئى عن سريرته على عليه السلام :
سيرت خوب طلب بايد كرد از مرد * گرچه خوب است مشو غره بديدارش .
ناصر خسرو . رجوع به : فقرهء بعد شود .
سيرت مرد نگر درگذر از صورت و ريش * كان گياكش بنگارند نچينند برش
( . . . معنى مرد به از نقش كه بر هيچ عدو * آنسوارى كه به نقش است نبينى ظفرش . )
سنائى .
سيرخوردگى كار ستوران است . كشف المحجوب .