سوى سراب شكوه بر دهر كه ز دهر شكوه كرد * گوش زمانه در صمم از گلههاى مشتكيست .
مرحوم اديب .
سوى عنصرى ترانه فرستادن . تمثل :
سخن بصدر تو كمتر نبشتهام زيرا * نگفت كس كه سوى عنصرى ترانه نويس .
مجير بيلقانى .
رجوع به : زيره بكرمان . . . ، شود .
سوى كل خود باشد هميشه جنبش اجزا * ( پس اكنون گر سوى دوزخگرائى بس عجب نبود
كه . . . )
سنائى . گوئى اين شعر و بعض نظاير آن قاعدهء جاذبه را پيشبينى مىكند .
سوى نيستان آيد از دشت گور * چو برگشت از گور بر چرخ هور .
مرحوم اديب .
نظير :
بخت چون با گلهء رنگ برآشوبد * سرنگون پيش پلنگ افتد رنگ از شخ .
ناصر خسرو .
و رجوع به : اشتر چو هلاك گشت خواهد . . . ، شود .
سه چيز آورد پادشاهى بشور * كز آن هر سه شه را بود بختشور
يكى باد دستى دوم كاهلى * سوم زفتكارى سر بددلى
اسدى .
سه چيز است اندر جهان خواسته * كه روزى و دانش كند كاسته
يكى شرم و ديگر سرافراشتن * سيم پيشه را كاهلى داشتن .
اسدى .
سه چيز است كه اگر حقير باشد آن را استحقار نشايد كرد بيمارى و وام و دشمن ( . . . بيمارى اگرچه در آغاز سهل نمايد چون در مداوات آن اهمال رود مزمن شود و وام اگرچه اندك باشد چون متراكم گردد مكنت بسيار از اداى آن قاصر آيد و دشمن اگرچه كوچك بود چون استصغار و خوار داشت از اندازه بگذرد مقاومت او به آخر صورت بندد . مرزباننامه .
سه را به نه زدن . سه تا را بنه تا زدن . سه ماه سال را براى آسايش نه ماه ديگر زراعت كردن . رجوع به : زديم نگرفت ، شود .
سه ضربه زدن . پيشى و سبقت گرفتن . و كار به جائى رسيد كه كرمانى كه در عموم عدل و شمول امن و دوام خصب و فرط راحت و كثرت نعمت فردوس اعلى را دوزخ مينهاد و با سغد سمرقند و غوطهء دمشق لاف زيادتى ميزد باندك روزى ديار لوط و زمين سبا را سه ضربه زد . تاريخ سلاجقهء كرمان .
سه طلاق گفتن . مثال : در حال چار تكبير بر ملك خواند و عروس پادشاهى را سه طلاق بر گوشهء چادر بست . تاريخ جهانگشا . يا دنيا غرى غيرى . . . قد طلقتك ثلاثا . نهج البلاغه .
خوانده بر گنده پيرى و ميرى * سه طلاق و چهار تكبيرى .
سنائى .
رغبتش رغم كان و دريا را * چار تكبير كرده و سه طلاق .
انورى .
رجوع به : چار تكبير . . . ، شود .