للباطل جولة ثم يضمحل * للحق دولة و للباطل جولة .
رجوع به : اگر جفت گردد زبان . . . ، و رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر آب روى . . . ، شود .
چراغ كسى تا صبح نميسوزد . خوشبختيهاى اين جهانى دايم و پايدار نباشد . رجوع به : اندر پس هر خنده . . . ، شود .
چراغ كه روشن شد جانوران بيرون آيند . در نظاير اين مورد تمثل كنند .
چراغ گوشهنشينان بصبح ، ( يا ) چراغ گوشهنشينان مدام ميسوزد .
چراغ مرده كجا شمع آفتاب كجا * ( ز روى دوست دل دشمنان چه دريابد . . . )
حافظ . نظير : لاشهء خر را بتازى چه نسبت . ما للتراب و رب الارباب . و رجوع به : اول من قاس . . . ، شود .
چراغ مفلسى نورى ندارد . نقل از مجموعهء مختصر امثال طبع هند .
چراغ مهر عالمتاب مستغنيست از روغن . * ( فروزد شمع اقبالت بنور خويشتن آرى . . . )
هاتف
چراغ ميداند كه روغنش از كجاست . از جامع التمثيل . نظير : هركسى مصلحت خويش نكو ميداند .
چرا غم چه بايد چو خورشيد هست . * ( بر شاه ايرانم اميد هست . . . )
اسدى .
رجوع به : تيمم باطل است . . . ، شود .
چراغ هيچكس تا صبح نميسوزد . رجوع به : چراغ كسى . . . ، شود .
چراغى را كه ايزد برفروزد * هر آنكس پف كند ريشش بسوزد .
شعر مقتبس از آيهء شريفهء ،
يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ .
است . قرآن كريم . سورهء 61 . آيهء 8 .
نظير :
هركه در سر چراغ دين افروخت * سبلت پف كنانش پاك بسوخت .
سنائى .
هر كه بر شمع خدا آرد پفو * شمع كى ميرد بسوزد پوز او .
مولوى .
چراغى كان شبم را برفروزد * به از شمعى كه رختم را بسوزد .
چراغى كه او خانه روشن كند * برخت اوفتد كار دشمن كند
( . . . شكر كو حلاوت بجان آورد * چو در تب خورندش زيان آورد . )
امير خسرو .
چراغى كه به خانه رواست به مسجد حرام است . رجوع به : اول خويش . . . . شود .
چرا كشت بايد درختى بدست * كه بارش بود زهر و برگش كبست .
فردوسى .
چرا گويد آنچيز در خفيه مرد * كه گر فاش گردد شود روى زرد .
نقل از جنگ زهر الرياض .
چرا من خويشتن را بد پسندم * بهانه زان بدى بر چرخ بندم .
ويس و رامين .
رجوع به : النجوم . . . ، و رجوع به : لا جبر و لا تفويض . . . ، شود .