رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود .
سوراخ دعا را گم كرده است . رجوع به : خوب وردى بر زبان . . . ، شود .
سوراخش كن بينداز گردنت . نظير : قسمش نده . و هردو تعبير را بتعريض بكودكانى كه تك ظرف طعامى را ليسند گويند .
سوراخ فار بهزار دينار . نظير :
بروز رزم تو خصمان دهند اندر هزيمتگه * دو صد مغفر بيك معجر دوصد جوشن بيك چادر .
قطران .
سور از گله دور . سور اسب خاكسترى رنك مايل بسياهى است كه خطى سياه از كاكل تا دم كشيده دارد و آن را سول نيز گويند و نگاهداشتن آن را در خيل بشگون بد گيرند .
سؤر مؤمن شفاست . ترجمه از حديث . اقتباس :
سور المؤمن فرمود نبى * سور ارسطو چه مىطلبى .
شيخ بهائى .
سرور عالم شه دنيا و دين * سور مؤمن را شفا گفت اى حزين
شيخ بهائى .
سور رسطاليس و سور بو على * كى شفا گفته نبى مقبلى .
شيخ بهائى .
سور هيچكس ماتم نشود . با اين كار اتفاق عظيمى رخ نميكند .
تمثل :
ز لب صفراى من بشكن مينديش * كه سور هيچكس ماتم نگردد .
مجير بيلقانى .
نظير : كلاغها سياه مىپوشند ؟ آسمان به زمين نميآيد .
سوزن زنگزده خيره چه خرى بكلند . * ( عمر پرمايه بخواب و خور بر باد مده . . . )
ناصر خسرو . رجوع به : خر دادن و خيارستدن ، شود .
سوزنى بايد كز پاى برآرد خارى * ( غم عشق آمد و غمهاى دگر پاك ببرد . . . )
سوسك به بچهاش ميگويد قربان دست و پاى بلورينت . رجوع به : اگرچند فرزند . . . ، شود .
سوگندش ، ( يا ) سوگند گرانش ، بسر فلان است . نهايت او را دوست دارد .
چون گفت زنم زخم سبك تيغ گرانت * سوگند گرانش نبود جز بسر فتح .
و امروز گويند قسم بزرگش بسر فلان است .
سوى چشمهء شوربختى شتابد * كرا آز باشد دليل و نهازش .
ناصر خسرو .
رجوع به : طمع آرد بمردان . . . ، شود .
سوى خانهء دوست نايد چون غنى باشد محب * وز ستانهء در نجنبد چون ونج باشد « 1 » گدا .
سنائى .
هامش
( 1 ) اگر صورت مضبوطه صحيح است بر خلاف آنچه در فرهنگها نوشتهاند ظاهر اين كلمه در اين شعر معنئى عدو و دشمن ميدهد ؟