كمر چو نتوان بستن به جاهدوا الكفار * گشاده به به لكم دينكم ولى دين باب .
سوزنى .
رجوع به : دستى را كه نتوان گزيد . . . ، شود .
سنگى را كه نتوان برداشت بايد بوسيد و گذاشت . از شاهد صادق . رجوع به :
دستى را كه نتوان گزيد . . . ، شود .
سنهء جرت مائه . به تعرض ، سالى نامعلوم . در زمانى بسيار دور .
سنى كه روز حشر شفيعش عمر بود * كورى دگر عصاكش كور دگر بود .
سوء الخلق وحشة لاخلاص منها . على عليه السلام .
سوء الظن من الحزم . على عليه السلام .
سواران بدر ا چه بالا چه شيب . * ( بك است ابلهان را فراز و نشيب . . . )
سعدى ؟ اسدى ؟
سواركش نبود يار اسب راه سپر * بسر درآيد و گردد اسير بخت سوار .
بو حنيفهء اسكافى . رجوع ز بىآلتان . . . ، شود .
سواره از پياده خبر ندارد . رجوع به : از تو نپرسند . . . ، شود .
سواريست عمر از جهان در گريز * عنان خنگ و شبديز را داده تيز
دو اسبه است و مرد دو اسبه به راه * سبكتر به منزل رسد سال و ماه
بدان كوش كايمان به بيرون بريم * كه يكسر بگرداب گردون دريم .
اسدى .
سوارى چون على بايد كه تا يك قبضه آهن را * نمايد ذو الفقارى اژدها او بار و ضيغم در .
قاآنى .
سوارى كه در جنگ بنمود پشت * نه خود را كه نامآوران را بكشت .
سعدى .
رجوع به : آنكه جنگ آرد به خون خويش . . . ، شود .
سؤال از آسمان و جواب از ريسمان . گج . رجوع به : آسمان و ريسمان شود .
سؤال نيك هست از علم نيمى * ( سؤالى چند كردم از حكيمى . . . )
پورياى ولى .
سوبسو ميرود چغندر پىكونه . نظير : رگ بريشه ميكشد . شير تقاضاى خودشرا دارد . تره بتخمش ميكشد حسنى ببابا . رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود .
سوخت را بود كردن . قاعدهاى نزد قدماى امناى ماليهء ايران ، كه برحسب آن مجبور بودهاند مالياتى را كه بواسطهء از ميان رفتن صنف يا شيئى بىمحل مىمانده بر صنف يا چيزى ديگر مزيد كنند .
سوختن باشد ز آتش حاصل آتشپرست . * ( تا پرستار رخش شد دل بجز سوزش نديد . . . )
كاتبى .
سوخته به از خام .
( دريغ چو كس آتشى فروزد * گريد بگداز اگر نسوزد