سنگ كسى ، يا چيزى ، را به سينه زدن . از او هوادارى و حمايت كردن . تمثل :
اى همه سيم تنان سنگ تو بر سينهزنان * تلخكام از لب ميگون تو شيرين دهنان .
جامى .
سنگ كسى را در رود گردانيدن . با فريب او را بتغيير عقيده واداشتن . تمثل : ويرا آن خرد و تميز و بصيرت و رويت است كه زود سنگ ويرا ضعيف در رود نتوان گردانيد .
ابو الفضل بيهقى .
سنگ كوچك سر بزرگ را شكند .
سنگ مفت كلاغ مفت . جامع التمثيل . نظير : سنگ مفت ميوهء مفت .
سنگ مفت ميوهء مفت . رجوع به : فقرهء قبل شود .
سنگنك خورده سنگينشده . سنگنك حب البقر است و مراد مثل بمزاح ، به علت كبرى كمتر بديدن اقربا و دوستان ميرود .
سنك و آبگينه . دو ناهمتا . دو فراهم نيامدنى .
بر آبگينه سنگ زدن فعل ما و ما * تهمت نهاده بر فلك آبگينه رنگ :
سوزنى .
رجوع به : سنگ و سبو ، شود .
سنگ و آبگينه سازگار نيايند . تمثل :
بكوشيدم بسى با بخت بد ساز * نبد با آبگينه سنگ را ساز .
ويس و رامين .
سنگ و سبو . دو ضد دو جمع نشدنى . تمثل :
نصرت بلب چشمهء شمشير تو بگذشت * آن كرده ز خون حاصل هر معركه جوئى
سقاى سراى امل خصم ترا ديد * فرياد همى كرد كه سنگى و سبوئى .
انورى .
مجوى صحبت دنيا كز آن همى ترسم * كه همچو صحبت سنگ و سبو شود ناگاه .
ابن يمين .
چشم اگر با دوست دارى گوش با دشمن مكن * عاشقى و نيكنامى سعديا سنگ و سبوست .
سعدى .
عشق ديدم كه در مقابل صبر * آتش و پنبه بود و سنگ و سبوى
پادشاهان و گنج و خيل و حشم * عارفان و سماع و ها يا هوى .
سعدى .
كه اى سنگ سبوى و عز و جاهم * بهر راهى كه باشد سنگ را هم .
جامى .
نظير : آتش و پنبه . پشه و باد . آتش و اسپند . سنگ و آبگينه .
سنگى به چند سال شود لعل پارهاى * زنهار تا بيك نفسش نشكنى به سنگ .
سنگى را كه نتوان گزيد بوسه ده . تمثل :
چو سنگ را نتواند گزيد بوسه دهد * كسى كه باشد دعوى نماى معنى ياب .