سنگ بينداز بغلت باز شود . رنجى بىحاصل است .
سنگ خاله قورباغه را گرو مىكشد ( يا ) جلو ميكشد . ( باز . . . )
هميشه ادعائى را كه هرگز ثابت نشده دليل دعاوى ديگر خود قرار ميدهد . دائما دفاع از حق غيرمسلم ديگرى مىكند .
سنگ دادن بر محل به از زر دادن بىمحل . از مجموعهء امثال طبع هند .
سنگ در دست و مار بر سر سنگ * نكند مرد هوشيار درنگ .
سعدى .
نظير :
مگو بايد اين مار كشتن به چوب * چو سر زير سنگ تو دارد بكوب .
سعدى .
رجوع به : دشمن چو بدست آمد و . . . ، شود .
سنگ در ساغر زدن .
سنگ در ساغر نيك و بد ايام زنند * وز كف سنگدلان نصفى و ساغر گيرند .
مجير بيلقانى نظير : سنگ بر قنديل زدن .
سنگ در موزه داشتن . سنگ در موزه كسى بودن . سنگ در موزه آمدن ، ( يا ) افتادن .
تمثل : بىچاره را جان در قالب چون كيك در شلوار و سنگ در موزه بتقاضاى انتزاع زحمت مىنمود . مرزباننامه .
چرخ را با شرفش سنگ فتد در موزه * كوه را با سخطش كيك فتد در شلوار .
انورى .
اى صدر جهان مپرس كين چرخ * در موزه بخت من چو سنگ است .
انورى .
چو وهم تو در سير برهان نمايد * از او باد را سنگ در موزه آيد .
انورى .
نظير : كيك در شلوار افتادن .
سنگ سنگ را ميشكند . رجوع به : آهن آهن را از كوره كشد ، شود .
سنگ روى آب آمدن .
چو رامين گه گهى بنواختى چنگ * ز خوشى بر سر آب آمدى سنگ .
ويس و رامين .
سنگ روى يخ شدن . در پيش همگنان از برنيامدن حاجت شرمسار گشتن .
سنگ سنگ شكن . رجوع به آهن آهن را . . . ، شود .
سنگ صبر بر دل بستن . تمثل : و خاك سياه چون نبات سبز بايد خوردن و سنگ صبر بر دل بستن . مرزباننامه . در محرومى از سعادت قربت و مهجورى از آستان خدمت سنگ صبر بر دل بست . مرزباننامه . نظير : دندان بجگر نهادن .
سنگ قناعت بر شكم بستن .