سنگ انداز كردن . در قديم روز آخر شعبان شراب بافراط مىخوردهاند و آن را سنگانداز مىگفتهاند امروز هم كلوخاندازان بمعنى بافراط غذاى لذيذ خوردن در آن روز است .
مى برغبت نوش و سنگانداز كن با دوستان * زانكه گردون كرد جان دشمنانرا سنگسار .
مسعود سعد .
سنگ بجاى خودش سنگين است . رجوع به : سبكسر سبكتر درافتد . . . ، شود
سنگ بدر بسته ميآيد . نظير : هرجا سنگ است بپاى لنگ است . ماده بعضو ضعيف ميريزد .
گر در همه شهر يك سر نيشتر است * در پاى كسى رود كه درويشتر است .
سنگ بدگوهر اگر كاسهء زرين شكند * قيمت سنگ نيفزايد و زر كم نشود .
( گر خردمند ز اوباش جفائى بيند * تا دل خويش نيازارد و درهم نشود . . . )
سعدى .
سنگ بر بارهء حصار مزن * كه بود كز حصار سنگ آيد .
سعدى .
سنگ بر دست و مار بر سنگ * خيرهرائى بود قياس و درنگ .
سنگ بر دل نهادن . صبر و شكيبائى كردن .
هركه دل بر چون تو دلدارى نهد * سنگ بر دل بىتو بسيارى نهد .
انورى .
سنگ بر دندان آمدن . بر خلاف ميل جوابى موجه و مسكت شنيدن . تمثل : دستور را از اين سخن سنگى عجب بر دندان آمد و از غيظ حالت آتش غضبش لهبى برآورد . مرزباننامه نظير : جواب دندانشكن شنيدن .
سنگ بر سبو زدن . با احتمال ضرر و خطرى آزمون كردن . تمثل : و گفتند فردا سنگ بسبو خواهيم زد تا چه پديد آيد هرچند سود ندارد . ابو الفضل بيهقى .
سنگ بر قنديل زدن . سنگ بر قنديل كسى زدن . سنگ بر قنديلش افتادن . تمثل :
سنگ بر قنديلها زد تا بهنگام صلاح * جان ما را از خرد عريان مادرزاد كرد .
سنائى
سنگ در قنديل طالب علم عالمجوى كوب * چنك در فتراك صاحب درد دردى خوار زن .
سنائى
ساقيا منگر بدان كين مى همى از پردلى * سنگ بر قنديل عقل بد دل رعنا زند .
سنائى
بىعمل عزل ديد بر بالين * بىگنه سنگ يافت بر قنديل .
ابو الفرج رونى
نيست سنگم بنزد كس كه مرا * سنگها زد زمانه بر قنديل .
انورى .
كوه اگر حلم ترا نام برد بىتعظيم * ابر اگر دست ترا ياد كند بىتجليل
كوه را زلزله چون كيك فتد درباره * ابر را صاعقه چون سنگ فتد در قنديل .
انورى .
سنگ برود خانهء خدا انداخته . بمزاح و انكار ، گناهى بزرگ مرتكب نشده است .
سنگ بزرگ برداشتن نشانهء نزدن است .
سنگ بفكن چو يافتى ياقوت * ( مگذر از حكم آية الكرسى . . . )
سنائى .
سنگ به از گوهر نايافته .
نيما .