( . . . نظر چگونه بدوزم كه بهر ديدن دوست * ز خاك من همه نرگس دمد بجاى گياه
كسى كه آگهى از ذوق عشق جانان يافت * ز خويش حيف بود گر دمى بود آگاه . )
منسوب برودكى ! نقل از ديوان رودكى فراهم كردهء آقاى سعيد نفيسى .
سمر درست بود نادرست نيز بود * تو تا درست ندانى سمر مكن باور .
عنصرى . نظير : ليس الخبر كالمعاينه . الخبر يحتمل الصدق و الكذب . ميان شنيدن هميشه تهى است . و رجوع به : از حق تا ناحق . . . ، شود .
سم الخياط مع الاحباب ميدان * ( و اطيب الارض ما للنفس فيه هوى . . . )
نظير :
پاى در زنجير پيش دوستان * به كه با بيگانگان در بوستان .
سم قاطر خورده است . باستهزاء زنى نازاست .
سمندر ز آتش نگيرد شكوه * ( برافروز گو خصم آتش چو كوه . . . )
مرحوم اديب .
سمند سيه زانوى بىنشان * چو از دور بينى بر او زرفشان .
اسب سمند سياه زانو و بىنشان نهايت رهوار و خوش قلق است .
سمن كلبك يا كلك . نظير : اتق شر من احسنت اليه . سزاى نيكى بديست .
سگ آن به كه خواهندهء نان بود * چو سيرش كنى دشمن جان بود .
فردوسى .
سگى را خون دل دادم كه با من يار ميگردد * ندانستم كه سگ خون مىخورد خونخوار ميگردد
سن بالسن و الجروح قصاص . * ( محتسب خم شكست و من سر او . . . )
حافظ .
مقتبس از آيهء شريفه :
السِّنَّ بِالسِّنِّ وَ الْجُرُوحَ قِصاصٌ .
قرآن كريم سورهء 5 . آيهء 49 . نظير :
چيزى كه عوض دارد گله ندارد . زدى ضربتى ضربتى نوش كن . سهم به سهم . اين به آن در .
سنبه پر زور است . مقاومتى سخت مىشود . يا حريف قوى است .
سن بير كيشى من بير كيشى . مثل تركى و ميان فارسى زبانان نيز متداول است . تو يك مرد و من يك مرد . يعنى ترا بر من برترى يا تقدمى نيست .
سندان نشايد شكستن بمشت * ( بخردان مفرماى كار درشت كه . . . )
سعدى .
نظير : غايت جهل بود مشت زدن سندانرا .
سندان نگيرد ز پيكان نشان * ( چنين گفت كافور با سركشان
كه . . . )
فردوسى .
سنگ آن را بود كز سيم و زر دارد يسار * ( رحم كن منگر به بىسنگى و بىسيمى من
زانكه . . . )
سيفى نيشابورى .
سنگ از جايش پا مىشود بد ميگويد ( يا ) تف و لعنت مىكند . همه مردمان اين كرده را تقبيح مىكنند .