ابن يمين . رجوع به : سگ كه چاق شد . . . ، شود .
سكندر به حيوان خطا ميرود * من اينجا سكندر كجا ميرود .
نظامى .
سكندر بدان كار شد نامور * كه از نامورها بكوبيد سر .
مرحوم اديب .
سكندر كه با شرقيان حرب داشت * در خيمه گويند بر غرب داشت .
سعدى .
رجوع به : اگر جز تو داند . . . ، شود .
سكندر كه بر عالمى حكم داشت * در آندم كه بگذشت عالم گذاشت
( . . . ميسر نبودش كزو عالمى * ستانند و مهلت دهندش دمى . )
سعدى رجوع به :
از مرگ خود چاره نيست . . . ، شود .
سگ نشيند بجاى كيپائى . از مجموعهء امثال طبع هند . نظير : كلهپز باشد و سك جاش نشست .
سگ نمك شناس به از آدمى ناسپاس . تمثل :
زان سيهدل كز حقوق آشنائى غافل است * بهتر است آن سگ كه پاى آشنا نگرفته است .
صائب
گر انصاف خواهى سگ حقشناس * به از آدميزادهء ناسپاس .
سعدى .
نظير :
هركس كه نمك خورد نمكدان شكند * در مذهب رندان جهان سگ به از اوست .
اگر عمرى نوازى سفلهاى را * به كمتر چيز آيد با تو در جنگ
سگى را لقمهء هرگز فراموش * نگردد گر زنى صد نوبتش سنگ .
سعدى .
سگ بگاه وفا به از ناكس . * سگ حقشناس به از آدمى ناسپاس .
سعدى .
سگ نيز با قلاده زرين همان سگ است .
( هرگز بمال و جاه نگردد بزرگ نام * بدگوهرى كه خبث طبيعيش در رگ است
قارون گرفتمت كه شدى در توانگرى * . . . )
سعدى .
نظير :
سگ را سگى از قلاده كمتر نشود .
سنائى .
سكوت موجب رضاست . نظير : اقر صامت . سكوتها رضاها ،
سگ و دستگاه بزازى ! تمثل :
اگر بغيبت تو خصم فرصتى طلبد * حديث سگ بود و دستگاه بزازى .
ظهير :
نظير : از گرگ پوستين دوزى نيايد .
سگ وفا دارد ندارد آدمى .
سكونى بدستآور اى بىثبات * كه بر سنگ غلطان نرويد نبات .
سعدى . رجوع به : هرجا هيچجا . . . ، شود .