زانكه ناكس ز دد بتر باشد * راست خواهى ز بد بتر باشد
گر تو نيكى بدان كنند بدت * گم كند صحبت بدان خردت
تا توانى مجوى صحبتشان * كه نه ايشان نه نام و كنيتشان
زين حريفان وفا و عهد مجوى * از درخت كبست شهد مجوى
پاى دركش ز همنشينىشان * ديده بردوز تا نبينىشان
دوستيت مباد با نادان * كه بود دوستيش آفت جان )
سنائى .
سگ بود سگ بلقمهء خرسند * ( مرد عالى همم نخواهد بند . . . )
سنائى . رجوع به :
هيچ آزاد . . . ، شود .
سگ پى لقمه چو دم جنباند * عاقل آن را نه تواضع خواند .
جامى .
سگ تازى كه آهوگير گردد * بگيرد آهويش چون پير گردد .
رجوع به :
پيرى و صد عيب . . . ، شود .
سگ جنگديده به درد پلنك * ( ز روبه رمد شير ناديده جنگ . . . )
سعدى .
رجوع به : ز روبه رمد . . . ، شود .
سگ چون سير شد سركش شود * كى سوى صيد و شكارى خوش رود .
( زانكه . . . )
مولوى . رجوع به : اجع كلبك . . . ، شود .
سگ چون جنگ كند يك پاى بالا گيرد . نظير :
چو در دشمنى جائى افتدت رأى * در آن دشمنى دوستى را بپاى
چنان بر سوى دوستى نيز راه * كه مر دشمنى را بود جايگاه .
اسدى .
نه تو گفتى خداوندان فرهنگ * بمانند آشتى را جاى در جنگ .
ويس و رامين .
سگ چيست كه پشمش چه باشد . نظير : ما الذباب و ما مرقته . ما العصفور و دسمه و البرغوث و دمه .
سگ حسن دله . كسى كه هميشه بىهيچ مقصودى از جائى به جائى و از خانهاى بخانهاى رود .
سگ حقشناس به از آدمى ناسپاس .
سعدى . رجوع به : سگ نمكشناس . . . ، شود .
سگ خانه باش كوچك خانه مباش . غالبا انجام كارهاى خانه را باصغر افراد خانواده فرمان دهند . نظير : سگ باش برادر خرد مباش . اصغر القوم شفرتهم . يا عبد من لا عبد له .
سگ خورد . ( پندارم كه . . . ) بر فقدان آن دريغ نبايدم خورد .
سگ دانا ز گاو نادان به * بهنر درگذشت شهر از ده .
اوحدى .
رجوع به : آنكس كه داناتر است : شود .