سفله خداوند هستى مباد * ( كه . . . جوانمرد را تنگدستى مباد . )
سعدى . و فردوسى در هجو سلطان . على عليه السلام را گفتند كه سفلگان كيانند فرمود آنان كه چون اجتماع كنند غالب آيند و چون متفرق شوند كسى ايشانرا نشناسد . از شاهد صادق .
سفله گردد ز مال و جاه سفيه * كه سيهسار برنتابد پيه .
سنائى .
سفله نگردد كيا بكسوت ملهم * ( خصم تشبه كند به شخص تو ليكن . . . )
قاآنى .
سفيد سفيدش صد تومان سرخ و سفيد دويست تومان حالا كه رسيد بسبزه ششصد و شصت و شش تومان . مثلى است عاميانه و به صورت ذيل متداول است : سفيد سفيدش صد تومان سرخ و سفيد سيصد تومان حالا كه رسيد بسبزه هرچه بدى ( بدهى ) ميارزه ( ميارزد ) . يعنى سفيدى روى و بىنمك در رنگ زنان به چيزى نيست سپيدى آميخته بسرخى از آن خوشتر و گندمگونى و سيهچردگى از هر دو گيرندهتر و فريباتر است .
سفيد و سياه دفتر جاه * ديده دارد سپيد و نامه سياه .
( كه . . )
سنائى .
سقا از سقائى عارش نميايد آب كه از پشتش ميچكد عارش ميايد .
سقام الحرص ليس له شفاء * وداء الحمق ليس له طبيب .
درد آز بىدرمان است و بيمارى گولى و ريش گاويرا پزشك نباشد .
سقاى زمستان و آهنگر تابستان . مشغول بكارى صعب و بىحاصل . تمثل :
تا حاكم خانمرود مير بدوستانم * آهنگر تابستان سقاى زمستانم .
سقط هرگز نباشد چون گزيده * ( مشو چون ميوههاى نارسيده . . . )
سقف آسمان سوراخ شده همين يكى افتاده . نظاير اين كس يا اين چيز بسيار باشد چرا منت مىنهد ، يا چرا دريغ مىكند .
سقنقورى كجا آيد ز كافور * ( جهاندارى كجا آيد ز نااهل . . . )
انورى .
قدما سقنقور را « 1 » محرك و كافور را مخدر گمان مىبردهاند . امثال :
ساق او ماهى سقنقور است * كه تقاضا كند از او عنين .
سگ آن به كه خواهندهء نان بود * چو سيرش كنى دشمن جان بود .
فردوسى .
رجوع به : اجع كلبك . . . ، شود .
سگ از درد مىميرد بىبى شكار ميخواهد . از امثال هندى . نقل از شاهد صادق .
نظير : گوسفند بفكر جان است قصاب بفكر دنبه . العصفور فى النزع و الصبيان فى الطرب .
هامش
( 1 )Scinqueكه آن را و رل ، و ريگزاده گويند .