خورى و بپوشى ز روى خرد * از آن به كه بينى كه دشمن برد
ز بهر خور و پوش بايد درم * چو اين دو نباشد چه بيش و چه كم
مبر غم به چيزى كه رفتت ز دست * مر اين را نگهدار اكنون كه هست
چو اندك بود خواسته با كسى * ز دادنش زفتى بگيرد كسى ( ؟ )
درم زير خاك اندر انباشتن * به از دست پيش كسان داشتن
به خانه در از يافتن زر ناب * چنان هست كاندر جهان آفتاب
همه كارها را سرانجام بين * چو بدخواه چينه نهد دام بين
مخند ار كسى را بود روى زرد * كه آگه نهاى زو تو اوراست درد
چو از سخت كارى برستى ز بخت * دگر تن ميفكن در آنكار سخت
خوى آنكه نشناسى و راى او * نهان راز و تدبير با وى مجوى
كه گر نيك باشد بود نيك ساز * و گر بد بود بد سرايدت باز
مكن دزدى و چيز دزدان مخواه * تن از طمع مفكن بزندان و چاه
ز دزدان هرآنكس كه پذيرفت چيز * بدزدى ورا زود گيرند نيز
چو خواهى كه چيزى ندزدت كس * جهان را همه دزد پندار و بس
بگفتار با مهتران برمجوش * بروز آنكه بيش از تو با وى مكوش
مزن راى با تنگدست از نياز * كه جز راه بد ناردت پيش باز
ز بهر گلو پارسائى مكن * بخوان كسان كدخدائى مكن
مشو يار بدبخت و كم بوده چيز * كه از شوميش بهرهيابى تو نيز
مكن خوبه پر خوردن اندر نهفت * كه با كاهلى خواب شب هست جفت .
اسدى .
كباب پخته نگردد مگر بگرديدن . چون آب يك جا ماند گنده شود . و رجوع ارض اللّه واسعة ، شود .
سفره اشرا باز كرد . ( باز فلان . . . ) رجوع به : اعرب عن ضميره . . . ، شود .
سفرهاش هميشه پهن است . همواره اسرار خويش و راز خانواده را به طول و تفصيل به ديگران شرح دهد . هميشه از بدى اوضاع خود شكايت كند .
سفرهء بىنان جل است كوزهء بىآب گل است .
سفره رنگين كن است . قيمتى ندارد ليكن خوان را آرايش دهد .
سفرهء نيفتاده بوى مشك ميدهد . رجوع به : مثل بعد ، شود .
سفرهء نيفتاده ( يا ) نينداخته ، يك عيب دارد سفرهء افتاده ، ( يا ) انداخته ، هزار عيب .
كاريرا كه مرد به كمال نتواند كرد بهتر آنكه آن كار نكند .