چراغ از روغن نور گيرد * و باز از زيادتى روغن بميرد .
رجوع به : اسراف حرام است . . . ، شود .
چراغ بپاى خود روشنائى ندهد . نزديكان از سود و بهرهء علم يا مال كسان خود بىبخش مانند . تمثل :
تيرهروزى لازم طبع بلند افتاده است * پاى خود را چون تواند داشتن روشن چراغ .
صائب .
نظير : پاى چراغ تاريك است . پاى شمع تاريك است . غمام ارض تجاد آخرين - كوزهگر از كوزه شكسته آب مىخورد . بار ببار خانه گرانتر است . چاقو دسته خود نبرد .
چراغ پشت روشنائى نبخشد . مبرات و خيرات وارث اجر و حسنهاش براى مرده كم باشد . و در غير اينمورد نيز در نظاير تمثل كنند .
چراغ پيش آفتاب پرتوى ندارد .
سعدى . رجوع به : شبه در بازار جوهريان . . . و رجوع به : تيمم باطل است . . . ، شود .
چراغ خاموش است و آسيا ميگردد . سايس و مديرى در كار نيست .
چراغ دروغ فروغ ندارد . رجوع به : اگر جفت گردد زبان . . . ، شود .
چراغ دزد خواب پاسبان است .
تمثل :
در حال خصم خفته نباشى به هيچ حال * زيرا چراغ دزد بود خواب پاسبان .
رجوع به . استاد معلم چو . . . ، شود :
چراغ را بكشد اگر از حد برون شود روغن . * ( بخت من زير فضل شد ناچيز زانكه بسيار گشت در هر فن
بحقيقت . . . )
مسعود سعد . نظير : چراغ از روغن نور گيرد و باز از زيادتى روغن بميرد . و رجوع به : اسراف حرام است ، شود .
چراغ را نتوان ديد جز بنور چراغ . * ( بعمر خويش ندانم شبى كه مرغ دلم
نخواند بر گل رويت چه جاى بلبل باغ * ز بند عشق تو اميد رستگارى نيست
گريختن نتوانند بندگان بداغ * تو را فراغت ما گر بود و گر نبود
مرا به روى تو هر دو عالم است فراغ * دليل روى توهم روى تست سعدى را . . . )
سعدى . نقل از نسخهء كهن سعدى متعلق بآقاى بزرگنيا .
چراغ ستمكار تا بامداد نسوزد . رجوع به : اسكندر رومى را . . . ، شود .
چراغ كذب را كافر و زدش زن * بجز اشك دروغش نيست روغن .
جامى .
چراغ كذب را نبود فروغى . * ( نظام بىنظام ار كافرم خواند . . .
مسلمان خوانمش من زانكه نبود * مكافات دروغى جز دروغى . )
نظير :
شاعرى نيست پيشهء كه از آن * رسدت نان بتره تره بدوغ
راستى سخت زشت و بىمعنيست * اجرتى خواستن براى دروغ
زان بود كار شاعران بىنور * كه ندارد چراغ كذب فروغ .
ابن يمين .