چاه مكن بهر كسى اول خودت دويم كسى . تركيبى عاميانه است بمعنى مثل قبل .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
چاه مينمايد و راه نمىنمايد . از جامع التمثيل . معنى و مراد اين مثل را نميدانم .
چاه نكنده مناز دزديدن . نظير : پيش از آب موزه كشيدن . قبل الرما عتملا الكنائن .
قبل الرمى يراش السهم . قبل الضراط استحصاف الاليتين . به آب نرسيده موزه برمكش .
اول چاه بكن بعد منار بدزد .
چاه ويل است . چاه ويل را گويند چاهيست در قعر جهنم كه هرچند گناهكار در آن ريزند پر نشود .
و معنى مثل آنكه بسيار خرج مىكند . ( يا ) بسيار حريص است . نظير : هل من مزيد گفتن .
چاهيكه آب ندارد با آب ريختن آبدار نشود . براى قبول تربيت ، استعداد فطرى ضرور است . نظير : چشمه آنست كه از خود بجوشد .
چپ از راست شناختن . بسن رشد و تميز رسيدن . مثال :
چون چپ خود ز راست بشناسد * و آنچه خواهند خواست بشناسد .
اوحدى .
چپ دادن . رد كردن . نپسنديدن . مثال :
بسيار نظر كرد چپ و راست دلم * چپ داد بتانرا و ترا خواست دلم .
نظامى .
چپ زدن . گمان ميكنم بمعنى سيلى و تپانچه زدن باشد . مثال :
در چپ زدن خرد شوى راست * دانى چپ خود ز جانب راست
دانسته شوى بكاردانى * بر سر صحيفهء معانى .
امير خسرو .
چرا ايمن خسبد كسى كه با پادشاه آشنائى دارد . منسوب بنوشيروان .
نقل از قابوسنامه . رجوع به : احذر مباسطة الملوك . . . ، شود .
چرا بايد از خون درويش گنج * كه او شاد باشد تن و جان برنج .
فردوسى .
رجوع به : اسكندر رومى را گفتند . . . ، شود .
چرا بر گمان زهر بايد چشيد . * ( . . . دم مار خيره نبايد گزيد . )
فردوسى .
چرا بر يكدگر منت گذارند * چو محتاجند مردم يكدگر را .
ايرج ميرزا .
چرا ترسم ز ناكرده گناهى . * ( . . . نپيچيد جرم ناكرده روانى
نگندد سير ناخورده دهانى . )
ويس و رامين . رجوع به : آن را كه حساب پاك است . . . ، شود .
چرا توپچى نشدى ! بمزاح به كسى كه از آوازى بلند و ناگهانى ترسد گويند .
چرا خامش نباشى چون ندانى * برهنه خون كنى عورت ببازار .
ناصر خسرو .
چرا خوار شد مرگ و ما چون چرا * بجان خوردنش نيست چون و چرا
( دمان اژدهائى است ريزنده خون * سرودست سيصد هزارش فزون
بهر سرش بر صد دهان است بيش * بهر دست بر چنگ سيصد به پيش