بهر جانور چنگ تيزش دراز * بهر سوش چون ديدهبان ديدهباز
نتابد ز پيل و نترسد ز شير * نه از كين شود مانده نز خورد سير
نه بر شاه و بر بنده آرامشش * نه بر خوب و بيچاره بخشايشش
ز هر دوده كانگيخت او دود زود * دگر نايد از كاخ آن دوده دود
يكى تند تيرافكن است از كمان * كه تيرش نيفتد خطا بىگمان
چو در باختر راند تيرى بكين * زند بر نشانه بخاور زمين . )
اسدى .
رجوع به : از مرگ خود چاره نيست . . . ، شود .
چرا دانا نهد پيش كسى سر * كه پا و سر بود پيشش برابر .
جامى .
رجوع به : براى مصلحت بوسه . . . ، شود .
چرا دشمن نخوانى كسى را كه جوانمردى خود آزار مردمان داند .
منسوب بنوشيروان ، نقل از قابوسنامه .
چرا دوست خوانى كسى را كه دشمن دوستان تو باشد . منسوب بنوشيروان .
نقل از قابوسنامه . رجوع به : اندر جهانت بر دو گروه . . . ، شود .
چرا ره بينم و فرسنگ پرسم . نظامى . نظير :
كام جوئيم و نپرسيم خبر از فرسنگ * ز آنكه اين است همه ره روش با خطران .
سنائى .
نظير : مىبينم و مىپرسم .
چرا زنده شمرد خود را كسى كه زندگانى او جز بكام او باشد . منسوب بنوشيروان .
نقل از قابوسنامه .
چرا زيركانند بس تنگروزى * چرا ابلهانراست بس بىنيازى .
مصعبى .
رجوع به : اگر دانش به روزى . . . ، شود .
چرا عاقل كند كارى كه باز آرد پشيمانى .
چرا عمر كركس دو صد سال ويحك * نماند ز سالى فزونتر پرستو .
منسوب برودكى . نظير :
چرا عمر طاووس و دراج كوته * چرا مار و كركس زيد در درازى .
مصعبى .
چراغ از بهر تاريكى نگهدار * ( . . ، كه بيمارى توان بودن دگربار .
و در جاى ديگر
. . . ، منه بر روشنائى دل بيكبار )
سعدى . و مشهور اين است :
چو به گشتى طبيب از خود ميازار * چراغ از بهر تاريكى نگهدار .
و رجوع به : چو به گشتى . . . ، شود .
چراغ از چراغ گيرد نور . * ( چشم كن روشن از رخ منظور كه . . . )
مكتبى .
رجوع به : آلوچو بآلو . . . ، شود .