باشد . و اين طايفه با آنكه چون دانايان مردم قزوين و مفتيان امور عقلى آنان بشمار مىآمدهاند خود نهايت ابله بودهاند . گويند وقتى گاوى سر بدرون خمره بر دو بيرون كردن نتوانست . مردمان در كار او فروماندند و برحسب عادت و رسم بعقل دخو توسل جستند . دخو گفت سر گاو ببريد ببريدند سر بميان خم افتاد گفت اكنون خم نيز بشكنيد . و مثل را بمزاح چون مشكل گونهء پيش آيد گويند .
سر گاو عصار از آن در كه است * كه از كنجدش ريسمان كوته است .
رجوع به : كه گفت پيره زن از ميوه مىكند . . . ، شود .
سر گردد رنجور چو افسر دو شود * ( دل بيش كشد رنج چو دلبر دو شود . . .
مستى آرد باده چو ساغر دو شود * گردد كده ويران چو كديور دو شود . )
مسعود سعد .
سرگرفته . مزكوم . آنكه سرش درد كند . مثال :
اى صبر سرگرفته اگر زندهاى هنوز * از سوز سينه در غم [ جانان ] فغان كجاست .
مجير بيلقانى .
بتلخ عيشى از آن سرگرفتهام چون مى * كه كرد چون عنبم عصر پايمال لئام .
سلمان ساوجى .
سر گرگ بايد هم اول بريد * نه چون گوسفندان مردم دريد .
سعدى .
رجوع به : علاج واقعه . . . ، شود .
سر گنجشگ خورده است . بسيار دراز ميگويد : بسى پرگوست .
سر گندهاش زير لحاف است . نظير : انتكم فالية الافاعى . بقى اشده . گاو ( يا ) گاو پيسه بچرم اندر است .
سر لاد چنان بند كه برتابد بنلاد . نظير :
لاد را بر بناى محكم نه * كه نگهدار لاد بنلاد است .
شمس فخرى .
سرما تقدير خدا . نظير : الحكم للّه .
سر مار بدست دشمن بكوب . * ( . . . كه از احدى الحسنيين خالى نباشد اگر اين غالب آمد مار كشتى و اگر آن غالب از دشمن رستى . )
سعدى . نظير ؛ سر خر دندان سگ .
الكلاب على البقر .
سرمازدگانرا به ماه بهمن * خفتانهء خر خز و پرنيان است .
ناصر خسرو .
سرمايهء شاه بخشايش است * زمانه ز بخشش پر آسايش است .
فردوسى .
سرمايهء عافيت كفافست نخست * ( تدبير صواب از دل خوش بايد جست . . .
شمشير قوى نيايد از بازوى سست * يعنى ز دلشكسته تدبير درست . )
سعدى .
رجوع به : غم فرزند رنان . . . . شود .