تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 970

مساهمون:

ص٩٧٠
نظير : كار ديو است و وارونه . اكل از قفا مىكند . سر ناراستىها راستى است . نظير :
بگيتى كيميا چون راستى نيست * كه عز راستى را كاستى نيست .
ويس و رامين . رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر آب روى . . . ، شود . و رجوع به : سر نادرستىها درستى است ، شود .
سر ناسزايان برافراشتن * وز ايشان اميد بهى داشتن سررشتهء خويش گم كردن است * بجيب اندرون مار پروردن است .
فردوسى در هجو سلطان . رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود . سر ناشكسته را بداور بردن نه از دانائى باشد . مرزبان‌نامه .
سر نامور بهتر از تاج و تخت * ( بايران گذارم برو بوم و رخت . . . )
فردوسى . رجوع به : اگر جاودانه نمانى بجاى . . . ، شود . سر نعل اسب قنبر عليخان جنگ ميكنند . در كارى ناچيز ، يا در امرى كه نفع ديگريراست جدال دارند .
سر نه چون گند نابود كه به تيغ * چون درودى دگر توانش درود .
رجوع به : آخر الحيل السيف ، و رجوع به : ميتوان كشت . . . ، شود .
سر نهد از دامن پر آدمى * پله چو پر گشت ببوسد زمى .
امير خسرو . نظير : درخت هرچه بارش بيشتر مىشود سرش فروتر مىآيد . نهد شاخ پر ميوه سر بر زمين . سعدى . سر و ته يك كرباسيم ، ( يا ) كرباسند . نظير : قدت سيوره من اديمك .
سرو خود سرو است اگر در كوه اگر در بوستان * شير خود شير است اگر در دشت اگر در مرغزار .
ملك الشعراء بهار . نظير : شاخ گل هرجا كه مىرويد گل است . سرود ياد مستان دادن ، ( يا ) آوردن . تمثل :
بلا بر سر خود فرود آورند * كه بر ياد مستان سرود آورند .
نظامى . نظير : عسس بيا مرا بگير .
چو من بودم خود از جام هوا مست * چه بايستى زدن مر مست را دست .
ويس و رامين .
چو مست خفت ببالينش بر تو اى هشيار * مزن گزافه بانگشت خويش پنكانرا .
ناصر خسرو .
سرورى چون عارضى باشد نباشد پايدار * ( . . . پاى دارد سرورى بر تو چو باشد جوهرى . )
سوزنى .
سرورى را اصل و گوهر برترين سرمايه است * ( . . . مردم بىاصل و بىگوهر نيابد سرورى . )
سوزنى .