تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 969

مساهمون:

ص٩٦٩
سرمايهء مرد سنگ و خرد * بگيتى بىآزارى اندر خورد .
فردوسى .
سرمايهء مرد مردانگيست * دليرى و رادى و فرزانگيست . سرمايهء مردمى راستى است * ( . . . ز تارى و كژى ببايد گريست . )
فردوسى . رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود . سر مخار . شتاب كن .
چنين گفت پيران به لشگر كه هين * مخاريد سرها ابر پشت زين .
فردوسى .
اگر هيچ سر خارى از آمدن * سپهبد همى زود خواهد شدن .
فردوسى .
نيابى همى سيرى از كارزار * كمربند مىپيچ و سر برمخار .
فردوسى .
شب و روز ماساى سر بر مخار * ببر نامهء من بر شهريار .
فردوسى .
هيونى تكاور برافكند شاه * ببهرام تا سر نخارد به راه .
فردوسى . رجوع به : آب در دست دارى . . . ، شود . سر مرا بشكن نرخمرا مشكن .
سر مرا سرسرى متراش اى استاد سلمانى * كه ما هم در ديار خود سرى داريم و سامانى .
نظير : هركس به شهر خود شهريار است . سر مرد برود قولش نميرود . نظير : الكريم اذا وعد وفى . رجوع به : العدة دين ، شود .
سر مردم‌آزار بر سنگ به * ( سر سفله را روى بالش منه . . . )
سعدى . رجوع به : با بدان بد باش . . . ، شود .
سر مردمى بردبارى بود * ( . . . چو تيزى كند سر بخوارى بود .
فردوسى . در جاى ديگر :
سبكسر هميشه بخوارى بود . )
فردوسى . رجوع به : حلم حق . . . ، شود . سر مردمى راستى است . رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود . سرمه را از چشم ميربايد ، ( يا ) مىزند . بسيار در دزدى چابك و چست است . سرناچى كم بود يكى هم از غوغه آمد . نظير : كم بود جن و پرى يكى هم از ديوار پريد . غوغه گويا نام ديهى باشد . سر نادرستىها درستى است . مراد اين است كه با درستى بهمهء منافع و فوائد نادرستان توان رسيد . سرنا را از سر گشادش زدن . كار را نه به راه و روش آن كردن . شايد در اين شعر لامعى اشارهء ضعيف به همين مثل باشد .
مرغ آبى بسراى اندر چون ناى سراى * باشكونه به دهان بازگرفته سرناى .
لامعى گرگانى .