سر و گوش آب دادن . آگاهى و اطلاعى اندك حاصل كردن .
سره كن راه و پس دلير بتاز . * ( راست كن لفظ و استوار بگو . . . )
مسعود سعد .
سر همانجا بنه كه خوردى مى * ( بر مدار از مقام مستى پى . . .
تا نخوردى مدارش ايچ حلال * چونكه خوردى كلوخ بر لب مال . )
سنائى .
رجوع به : سر بنه آنجا . . . ، شود .
سرهمبندى كردن . نظير : بارى بهر جهت كردن .
سرهنگ خيالى . مأخوذ از تمثيلى است كه در آن يكى از بازيگران خود را در خواب سرهنگ مىبيند . و مراد تشبيه ممثل بدان سرهنگ باشد .
سرى از هم جدا هستند . نهايت با هم دوست و مهربانند .
سرى در ميان سرها آوردن . نظير : داخل ليل و نهار شدن .
سريرا كجا تاج باشد كلاه * نشايد بريد اى خردمند شاه .
فردوسى .
سريرا كه باشى به دو پادشا * بتيزى بريدن نباشد روا .
فردوسى .
رجوع به : ميتوان كشت زنده را . . . ، شود .
سرى كه بالش جويد نيابد او افسر * ( دلى كه رامش جويد نيابد آن دانش . . . )
عنصرى .
رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
سريرا كه درد نميكند دستمال چه بايد ، ( يا ) چه ضرور . تمثل :
سر چرا بندم چو درد سر نماند * وقت روى زرد و چشم تر نماند .
مولوى .
سرشكسته نيست اين سر را مبند * يك دو روزى صبر كن باقى بخند .
مولوى .
نظير : سرى كه درد نمىكند رومال چرا بايد بست .
سرى كه درد نميكند رومال « 1 » چرا بايد بست . رجوع به : سريرا كه درد نميكند . . . ، شود .
سرى كه عشق ندارد كدوى بيبار است . رجوع به : سينهء خالى ز . . . ، شود .
سزا بسزا درخور است . تمثل :
خداى دادش هرچ آن سزا و درخور اوست * مثل زنند كه درخور بود سزا بسزا .
عنصرى .
سزا بسزاوار رسد . سزا را به سزاوار ده . تمثل :
تو درخور او بودى و او درخور تو بود * ايزد برسانيد سزا را بسزاوار .
فرخى .
هامش
( 1 ) رومال در تداول بعض ولايات بمعنى چارقد و لچكزنان و نيز بمعنى دستمال باشد .