تابستان است در سرطان گرما بيشتر باشد .
سر غم عشق را بيانى دگر است * ( بالاتر از اين زبان زبانى دگر است . . . )
سر فداى شكم . بتعرض با بيمارى كه احتما نكند و پرهيز نگاه ندارد گويند . تمثل :
پوستين پارهاى ز دوشم كم * مثل است اينكه سر فداى شكم .
شيخ بهائى .
سرفرازد چو نيزه هر مردى * كه ميان جنگ را چو نيزه بهبست .
مسعود سعد .
رجوع به : مهترى گر . . . ، شود .
سرفرازى در بيم سر تواند بود . * ( كسى به گردن مقصود دست حلقه كند
كه پيش تير بلاها سپر تواند بود * چونى شكرا گرت خوشدلى همى بايد
ز پاى تا بسرت در كمر تواند بود * كلاه ملك طلب ميكنى قبا دربند
كه . . . )
رجوع به : مهترى گر . . . ، شود .
سرفرازى مكن از كيسه پرى * كه بود كار فلك كيسهبرى .
جامى .
سرك اسيرك فاذا تكلمت به صرت اسيره . على عليه السلام . راز تو بردهء تست و چون سمر و داستان شد تو بردهء آنى .
سر كچل و عرقچين ! نظير : وسمه بر ابروى كور !
سر كسى را از شيشهء تهى چرب كردن . او را با ظاهرى خوش بىحقيقت و راستى فريفتن .
سر كسى را بطاق ( يا ) بيخ طاق ، كوبيدن . رجوع به : پى قوطى . . . ، شود .
سر كسى را در چنبر ، ( يا ) در چنبر و حلقه ، كشيدن . مطيع و منقاد كردن . تمثل :
گرد او لشگر چو چنبر حلقه كرد * تا سرش در حلقه و چنبر كشيد .
سلمان ساوجى .
سركش و سركب . دو خنياگر كه بدانان در مهارت فن مثل زنند .
شاعرانت چو رودكى و شهيد * مطربانت چو سركش و سركب .
فرخى .
نظير : باربد . نكيسا .
سر كلافه بدست آوردن . نظير :
هركس بشغل خويش فرورفت مايه يافت * بر دست آوريد سر گم شده رسن .
فرخى .
سر كلافه كج كردن . گج .
سر كلافه گم كردن . با هجوم مصائب نيك از بد ندانستن .
سر كل را پناه دان ز كلاه * ( كادميرا ز جاه بهتر چاه . . . )
سنائى . تمثل :
سر كل را كله پناه بود * با چنين سر كله تباه بود
كل بود آن كز كله سازد پناه ،
مولوى . نظير : از پى عيب كل كله جويد .
سرك من دمك . راز مرد چون جان مرد باشد كه برآمدن آن موجب هلاك است .