ظهير فاريابى . در ديوان ناصر خسرو چاپ كتابخانهء طهران چنين مضمونى يافت نشد .
سر سلطان را نشايد گفت هرگز با عسس * ( لقمهء مردان نمىشايد بطفلى باز داد . . . )
مغربى .
سرشاخ شكستن ( يا ) سرشاخ گرفتن . با ضرب و شتمى براى مصلحتى او را ترسانيدن .
مثال :
به بام چرخ وقار تو پا اگر بنهد * همى شكسته شود بام چرخرا سرشاخ .
منصور شيرازى .
سرشان به شكم هم . بگذار تا هر دو بكيفر نشنيدن اندرز گرفتار آيند .
سرش از خودش نيست . نهايت جوانمرد و بخشنده است .
سر شبانا مار را با خاره سنگى سربكوب * نيست ايمن از شرنگ آنكو دم ارقم گرفت .
حضرت اديب .
سرش به تنش زيادتى مىكند . نظير :
پس آنگه ابا خشم گفت اى قباد * بد مردمان از چه گوئى به ياد
مگر رشگ مغزت بكاهد همى * زبانت سرت را نخواهد همى .
اسدى .
سرش براى فلان كار درد مىكند . هوس و ميلى هميشگى بدين كار دارد .
سرش برود زبانش نميرود . جوابهاى بجا و حق را هرچند مورث ضررى باشد بشجاعت ميگويد .
سرش برود شكمش نميرود . نهايت در خوبى و بسيارى غذا اصرار دارد .
سرش بسجدهء حق نرسيده . نظير : بين جبهته و بين الارض جناية
سرش به سنگ خوردن . نظير : سر به ديوار آمدن .
سرش بشكمش . نظير : دع امراء و ما اختار .
سرش بكلاهش ميارزد ( يا ) نميارزد . ناچيزى يا ارجمنديست .
سرش بوى قرمهسبزى ميدهد . نظير : رانكيش بو ميدهد .
سرشت طفل را هم دايه داند * بد همسايه را همسايه داند .
سرش جنگ است اما دلش تنگ است ، اما دل خودش تنگ است . طالب و خواستگار فراوان دارد ليكن خود او بدبخت است .
سرشرا پيراهنش هم نميداند . نهايت خوددار است .
تمثل :
نداند راز او پيراهن او * نه موى آگاه باشد در تن او .
ويس و رامين .
سرشرا مويش نميداند . رجوع به : فقرهء قبل شود :
سرشرا ميان دو گوشش گذاشتن . تمويه در تهديد است و بمزاح كودكان را گويند . تمثل :
كودكى رو ز ديو چشم بپوش * تا نه بنهد سرت ميان دو گوش .
سنائى .
سرطان گرم و اسد بدنام است . با اينكه مشهور اين است كه ماه اسد گرمترين اوقات