تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 965

مساهمون:

ص٩٦٥
ظهير فاريابى . در ديوان ناصر خسرو چاپ كتابخانهء طهران چنين مضمونى يافت نشد .
سر سلطان را نشايد گفت هرگز با عسس * ( لقمهء مردان نمىشايد بطفلى باز داد . . . )
مغربى . سرشاخ شكستن ( يا ) سرشاخ گرفتن . با ضرب و شتمى براى مصلحتى او را ترسانيدن . مثال :
به بام چرخ وقار تو پا اگر بنهد * همى شكسته شود بام چرخرا سرشاخ .
منصور شيرازى . سرشان به شكم هم . بگذار تا هر دو بكيفر نشنيدن اندرز گرفتار آيند . سرش از خودش نيست . نهايت جوانمرد و بخشنده است .
سر شبانا مار را با خاره سنگى سربكوب * نيست ايمن از شرنگ آنكو دم ارقم گرفت .
حضرت اديب . سرش به تنش زيادتى مىكند . نظير :
پس آنگه ابا خشم گفت اى قباد * بد مردمان از چه گوئى به ياد مگر رشگ مغزت بكاهد همى * زبانت سرت را نخواهد همى .
اسدى . سرش براى فلان كار درد مىكند . هوس و ميلى هميشگى بدين كار دارد . سرش برود زبانش نميرود . جوابهاى بجا و حق را هرچند مورث ضررى باشد بشجاعت ميگويد . سرش برود شكمش نميرود . نهايت در خوبى و بسيارى غذا اصرار دارد . سرش بسجدهء حق نرسيده . نظير : بين جبهته و بين الارض جناية سرش به سنگ خوردن . نظير : سر به ديوار آمدن . سرش بشكمش . نظير : دع امراء و ما اختار . سرش بكلاهش ميارزد ( يا ) نميارزد . ناچيزى يا ارجمنديست . سرش بوى قرمه‌سبزى ميدهد . نظير : رانكيش بو ميدهد .
سرشت طفل را هم دايه داند * بد همسايه را همسايه داند .
سرش جنگ است اما دلش تنگ است ، اما دل خودش تنگ است . طالب و خواستگار فراوان دارد ليكن خود او بدبخت است . سرشرا پيراهنش هم نميداند . نهايت خوددار است . تمثل :
نداند راز او پيراهن او * نه موى آگاه باشد در تن او .
ويس و رامين . سرشرا مويش نميداند . رجوع به : فقرهء قبل شود : سرشرا ميان دو گوشش گذاشتن . تمويه در تهديد است و بمزاح كودكان را گويند . تمثل :
كودكى رو ز ديو چشم بپوش * تا نه بنهد سرت ميان دو گوش .
سنائى . سرطان گرم و اسد بدنام است . با اينكه مشهور اين است كه ماه اسد گرمترين اوقات
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 965 | على اكبر دهخدا