سر دشمن آنكو برآرد به ماه * فرود افكند خويشتن را بچاه .
اسدى .
سر دل هر بنده خدا ميداند * خود را تو درين ميانه انباز مكن .
( اندر ره حق تصرف آغاز مكن * چشم خود بعيب كس باز مكن . . . )
خواجه عبد اللّه انصارى .
سر دندان سفيد كردن . تبسم كردن ، لبخنده و شكرخند زدن .
عمرى زمانه را سر دندان نشد سفيد * و امروز صوت خندهء او جمله قهقهه است .
ظهير :
چون بجانم سياه خواهى كرد * سر دندان سفيد كن بارى .
انورى .
سر دنيا را باجگن نپوشانيدهاند . حقايق را مردان دانند . دروغ زن از راستگو و ستمگر از ستمكش شناخته آيد .
سرد و گرم روزگار چشيده بودن . آزمون و تجربتى بسزا از كارها داشتن . تمثل :
همى گفت كاوس خودكامه مرد * نه گرم آزموده ز گيتى نه سرد .
فردوسى .
به دو گفت شاه اى سرافراز مرد * چشيده ز گيتى بسى گرم و سرد .
فردوسى .
سرد و گرم زمانه ناخورده * نرسى بسر در سراپرده .
سنائى .
سر را از پا نشناختن . شيفتهگونه شتاب كردن .
سر راستى دانش آمد نخست * خنك آنكه ز آغاز فرجام جست .
فردوسى .
رجوع به : آنكس كه داناتر . . . ، شود .
سر را قمى ميشكند تاوانش را كاشى ميدهد ! نظير : گاو خرابى مىكند گوش خر را مىبرند .
سررشته گم كردن . راه نيل به مقصود را از دست دادن . تمثل :
اجرام كه ساكنان اين ايوانند * اسباب تردد خردمندانند
هان تا سررشتهء خرد گم نكنى * كانانكه مدبرند سرگردانند .
خيام .
در زمان تو هر آن باز كه رفت از پى كبك * رشته گم كرد و ز حسرت سر انگشت گزيد .
سلمان ساوجى .
سر زده داخل مشو ميكده حمام نيست * ( حرمت پير مغان بر همه كس واجب است . . . )
سر زلف تو نباشد سر زلف دگرى * ( . . . از براى دل ما قحط پريشانى نيست . )
صائب .
نظير :
نخواهى مرمرا با تو ستم نيست * چو من باشم مرا دلدار كم نيست .
ويس و رامين .
سر باشد كلاه بسيار است .
سرزمينى است كه ايمان فلك رفته بباد .
سرسبزى سرو از كدو نايد مگر در شدت گرما پديد ( ناصر خسرو نكو گويد كه . . . )