داراى مال باشد هرچند مار باشد * گر سنگ يا سفال است گوهرنگار باشد .
سر خر پاليز .
آن خر سرى كه شعر سرايد بلحن خر * پاليز شاعرى را گويد سر خرم .
سوزنى .
ور باز رسانند بدان مجلس خرم * ايشان سر خر باشند آن مجلس پاليز .
سوزنى .
سر خر دندان سگ . تمثل :
ريش بد را داروى بد يافت رگ * مر سر خر را سزد دندان سگ .
مولوى .
نظير : الكلاب على البقر . رجوع به : اللهم اشغل . . . ، شود .
سر خصم اگر بشكند مشت تو * شود نيز آزرده انگشت تو
( به نرمى چو كارى توان برد پيش * درشتى مجوئيد ز اندازه بيش . . . )
اسدى .
سر خواهى سلامت سر نگهدار . * ( چه خوش گفت آن نكوگوى نكوكار كه . . .
چو وحشى مرغ از قيد قفس جست * دگر نتوان بدستان پاى او بست . )
جامى .
نظير : سرك من دمك .
سرخى تو از من زردى من از تو . جملهايست كه زنان در شب چهارشنبه آخر سال شمسى ( چهارشنبه سورى ) در عبور از آتش كه بشگون افروزند گويند .
سر داروغه شكسته . نظير :
أَتى أَمْرُ اللَّهِ فَلا تَسْتَعْجِلُوهُ .
قرآن كريم . سورهء 16 . آيهء 10 .
در هند گويند : سر كوتوال شكسته . ( يا ) معصومخان پان خورده . از شاهد صادق .
سر بود در حرم كردن ساز حرام * ( . . . زشت بود در بهشت جستن نار سقر . )
عمادى شهريارى .
سرد بود لا محال هرچه بود سرد * ( مادرتان گشت پير و پشت بخم كرد
موى سر او سپيد گشت و رخش زرد * تا كى ازين گنده پير شير توان خورد . . .
من نه مسلمانم و نه مرد جوانمرد * گر سرتان نگسلم ز دوش بكوپال . )
منوچهرى .
سر در سر چيزى كردن . در راه مقصودى جان خود را از دست دادن .
مثال :
عقل را گه كله نهد بر سر * تا سر اندر سر كلاه كند .
سنائى .
سر در سر سودائى نهادن .
سر تحرير سوداى تو دارد كلك سودائى * سر از دستش بخواهد رفت دانم اندرين سودا .
سلمان ساوجى .
رجوع به : فقره قبل شود .
سر دستى گرفتن . خرد شمردن . بحقارت ديدن .
در روز محنتم سر دستى گرفته است * چون بهله آنكه در همه عمر آستين نداشت