رجوع به : زبان سرخ . . . ، شود .
سرت گر بسايد برابر سياه * سرانجام خاك است از او جايگاه .
فردوسى .
رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، شود .
سر تيز چو خار باش تا يار چو گل * گه در بروگاه در كنارت باشد
( در عشق اگر دمى قرارت باشد * با صحبت اين و آن چكارت باشد . . . )
ظهير .
نظير : مىباش چو خار حربه بر دوش * تا خرمن گل كشى در آغوش .
رجوع به : ان لم تكن ذئبا . . . ، شود .
سر جوانمردى راستى است . جامع التمثيل . رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود .
سرجهاز كسى بودن . سرجهازى غلام يا كنيزيست كه با جهاز دختر توأم سازند .
و گاهى از سرجهازى بودن بمزاح ، با كسى هميشه همراه رفتن و يا انتقال او از جائى به جائى يا از خدمتى و شغلى به خدمت و شغل ديگر متابعت او كردن ، باشد . تمثل :
برده بسوى دفتر و ديوان عروس طبع * از بهر فخر مدح تو را بر سر جهاز .
روحى و الجوالجى .
در بستم آن اميد كه بر جشن او نهند * نان پارهاى ز حضرت اعلى بسر جهاز .
اخسيكتى .
سر چرا بندم چو دردسر نماند . * ( . . . وقت روى زرد و چشمتر نماند . )
مولوى .
نظير : سرى را كه درد ندارد دستمال چه بايد .
سر چرخ خاله پيرهزن جمع شدن . بمزاح ، در جائى تنگ بعدهء بسيار پيرامون كسى گرد آمدن .
سرچشمه شايد گرفتن به بيل * چو پر شد نشايد گذشتن به پيل .
سعدى .
نظير :
اى سليم آب ز سرچشمه ببند * كه چو پر شد نتوان بستن جوى .
سعدى .
رجوع به . علاج واقعه . . . ، شود .
سر حليم روغن ميرويم ! ( مگر . . . ) چرا بايد صبح بدين زودى بدانجا رفت .
سر خاريدن . مثال :
او را همه وقت پشت پا خاريدى * اكنون بسر من كه سرش ميخارد .
مجير بيلقانى .
نظير : تنش خاريدن . سرش به تنش زيادتى كردن .
خرخاب را آب رنگ ميدهد وسمه را خواب . شستن روى پس از گلگونه و غاره بر تازگى و تناسب الوان رخسار افزايد و رنگ وسمه كه نخست سبز است با گذشتن شبى بر آن ، سياه و بگونهء موى شود .
سر خر . منغص نشاط و سرور ياران .
سر خر باش صاحب زر باش . نظير :