سر بشكند در چارقد دست بشكند در آستين . بيگانه را نشايد بجنگ و نزاع خانگى مطلع كردن .
سر بشكند در كلاه دست بشكند در آستين . رجوع به : فقرهء قبل شود .
سر بصحرا نهادن . در غم و اندوهى چون ديوانگان راه بيابان گرفتن .
شده از عشق و عبارات خطت ديوانه * آب تا سلسله بنهاده سر اندر صحراست .
سلمان ساوجى .
سر بنه آنجا كه باده خوردهاى . * ( بشنو از الفاظ حكيم بردهاى . . . )
مولوى . ميخواره را بايد در همانجا كه شراب نوشيده بخسبد و نقلانى نكند تا از عسس و حوادث طارى بر مستى مصون ماند . در حواشى مثنوى بردهاى بمعنى سالك يا مجذوب ضبط شده است . و مراد از الفاظ حكيم بردهاى اين شعر حكيم سنائى است :
بر مدار از مقام مستى پى * سر همانجا بنه كه خوردى مى .
تمثل :
مى چون كشيدى آنجا پند حكيم كن گوش * آنجا كه باده خوردى سر مىنهبد بايد .
آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى .
نظير : النقلة مثله .
سر به هوا . آنكه در اعمال و افكار به جد نباشد .
سر بيخرد چون تن بىروان * ( و ليكن خرد نيست با پهلوان . . . )
فردوسى .
سر بيصاحب مىتراشد . با آنكه نميداند طريقيرا كه براى غائب اتخاذ مىشود آيا قبول مىكند يا نه رايى در كار او ميدهد و ظن عدم قبول غائب است .
سر بيعلم بدگمان باشد * ( علم دين را بجاى جان باشد . . . )
اوحدى . رجوع به :
آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
سر بيگناه بالاى دار نميرود . رجوع به : فقرهء بعد شود .
سر بيگناه پاى دار ميرود اما سر دار نميرود . بيگناه ممكن است مدتى متهم و بهتان زده ماند ليكن عاقبت بىتقصيرى او آشكارا شود . نظير :
پاكدل را زيان بتن نرسد * ور رسد جز به پيرهن نرسد .
اوحدى .
سر پيرى داغ اميرى ! نظير : سر پيرى معركه گيرى !
و ما اقبح التفريط فى زمن الصبى * فكيف به و الشيب فى الرأس شامل .
ترش بود پس هفتاد ناز و الغنجار . مختارى غزنوى . و رجوع به : آخر پيرى . . . ، شود .
سر پيرى معركهگيرى . رجوع به : مثل قبل شود .
سر تاجداران نبرد كسى * ( . . . كه با تاج بر تخت ماند بسى . )
فردوسى .
سرت را از زبان بيم هلاك است * ( . . . و زو در سر خرد انديشناك است . )
ناصر خسرو .