سر بازرگانى راستى است . تمثل : اما سر بازرگانى راستى و ديانت شناختن دان . از قابوسنامه .
سر باشد سامان كم نيايد . تمثل :
در مثل است اينكه چون بجاى بود سر * نايد كم مرد را ذخيره و سامان .
ابو حنيفهء اسكافى .
رجوع به : مثل بعد شود .
سر باشد كلاه بسيار است . نظير : سر باشد سامان كم نيايد .
نخواهى مرمرا با تو ستم نيست * چو من باشم مرا دلدار كم نيست .
ويس و رامين .
رجوع به : فقرهء قبل شود .
سر با شرف چون پى دم بود ! * ( نژادم ز آزاده مردم بود . . .
من آزادهام چون كنم بندگى * بزندان درون چون كنم زندگى . )
حضرت اديب .
سر بده و سر مسپار . نظير :
از تن مرد در سراى مجاز * جان برون آيد و نيايد راز .
سر به ديوار آمدن . تمثل : پسر كاكو را سر به ديوار آمد و بدانست كه بجنگ مىبرنيايد عذر خواست . ابو الفضل بيهقى .
گفتم كه مگر دل بر دلدار آيد * تا در غم و شاديش مرا باز آيد
اكنون چو برون نهاد از دايره پا * بگذارم تا سرش به ديوار آيد .
ظهير فاريابى .
نظير : سر به سنگ خوردن .
سر براى كلاه دادن . تمثل :
بجنگ اندرون بود لشگر سه ماه * بدادند سرها ز بهر كلاه .
فردوسى .
سر بريده بانك نكند . گج . رجوع به : از مرده حديث . . . ، شود .
سر بريده سخن نگويد . تمثل :
سخنسراى شود چون بريده شد سر او * اگرچه هيچ سخن سر بريده نسرايد .
اديب صابر .
مثل بود كه نگويد سر بريده سخن .
قاآنى . و رجوع به : از مرده حديث نيايد ، شود .
سر بزرگ بلاى بزرگ دارد . تمثل :
مثل زنند كرا سر بزرگ درد بزرگ * مثل درست خمار از مى است و مى ز خمار .
ابو حنيفهء اسكافى .
نظير : هركه را سر بزرگ درد بزرگ . رجوع به : آسوده كسى كه . . . ، شود .
سربسر . تمثل :
ور نيك نميكنى بجايم * با من صنما تو سربسر كن .
سنائى .
سربسر بىدردسر . نظير : الرحمن سربسر . سه كاه به دو جو . اين به آن در .
سهم به سهم .
سر به سنگ خوردن . نظير : سر به ديوار آمدن .