از هر دو سر . . . ، شود .
چاكر بىنوا نبايد . ابو الفضل بيهقى . بىبرگى و بىنوائى خدم و حواشى پسنديده نباشد رجوع به : سپاهى كه كارش . . . ، شود .
چاكرت گر بد است و گر بد نيست * بد و نيكش ز تست از خود نيست
( . . . چاكر مرد بد نكو نبود * لب خالى چو از سبو نبود ( كذا )
هست در دست تو چو تيغ و چو نى * تو زدى عيب خود منه بر وى . )
سنائى . رجوع به . گرچه تير از كمان . . . ، شود .
چالش فرزين و بيدق جنگ پيل و رخ بهم * جز براى پاس شاه و بهر مات شاه نيست .
حضرت اديب .
چاه از كوه آب مىخورد . نظير :
اگر باران بكوهستان نبارد * بسالى دجله گردد خشك رودى .
سعدى .
چاه بىداد . چاه بىفرياد . چاه بىفغان . نهايت عميق كه آواز بتك آن نرسد . يا آوا از تك آن بر نيايد . تمثل :
زيرا كه بر اين راه تاختنتان * بس ژرف يكى چاه بىفغانست .
ناصر خسرو .
نظير : درهء بىداد . « 1 »
چاه را چه زيان كون دلو دريده شود . در نظاير مستعمل است .
چاه كن تك چاه است . تمثل :
درفتاد اندر چهى كوكنده بود * زانكه ظلمى بر سرش آينده بود .
مولوى .
گرد خود چون كرم پيله برمتن * بهر خود چه ميكنى اندازه كن .
مولوى .
ايكه تو از ظلم چاهى ميكنى * از براى خويش دامى مىتنى .
مولوى .
نظير : چاهكن هميشه در چاه است . چاهكن هميشه در تك چاه است . جامع التمثيل . و رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
هامش
( 1 ) گاهى با تعبيرات مزبوره عمق غير چاه را نيز خواستهاند . چنان كه :گذاره كرده بيابانهاى بىفرجام * سپه گزاشته از آبهاى بىفرياد .فرخى .
و زمانى نيز بسيار بلند و مرتفع اراده نمودهاند . مثال :بر سر كوههاى بىفرياد * شد جوانى من هبا و هدر .مسعود سعد .ضعيف گشته در اين كوهسار بىفرياد * غريب مانده بر اين آسمان بىپهنا .مسعود سعد .
و سپس به تعبير تعميم داده و هرچيز منيع و نادسترس ، يا آوار نارس را بىفرياد و بىفغان و غيره گفتهاند .روزگاريست سخت بىفرياد * كس گرفتار روزگار مباد .مسعود سعد .اى بسا در حقهء جان غيورانت كه هست * نعرههاى سر به مهر از درد بىفرياد تو .سنائى .