چار ميخ كردن . استوار كردن . راه جواب را بر خصم بستن . مثال :
چار ميخت كردهام من راستگو * راست پيشآور دروغى را مجو .
مولوى .
چار ميخ شه ز رحمت دور نى * چار ميخ حاسدى مغفور نى .
مولوى .
عدل تو ظلم و فتنه را نعل گرفت لاجرم * هر دو چو نعل ماندهاند از تو بچار ميخ در .
مجير بيلقانى
و در تداول امروز با قولها و قرارها و عدهاى را استوار كردن يا دعوى را با اسناد و ادله محكم ساختن
چاره بسى جاى بهتر ز زور * ( بهر كار در زور كردن مشور
كه . . . )
اسدى .
نظير :
بخنديد و با او چنين گفت شاه * كه چاره به از جنگ اى نيكخواه .
فردوسى .
چو در طاس لغزنده افتاد مور * رهاننده را چاره بايد نه زور .
نظامى .
و رجوع به : الراى قبل شجاعة الشجعان ، شود .
چارهء بيچارگان مرگ است و بس . رجوع به : اگر اميد رنجورى . . . ، شود .
چارهء بيگانه مردم سهل باشد چاره چيست * چون ز خويشم سر برآرد از گريبان دشمنى .
حضرت اديب .
نظير : ما حيلة الريح اذا هبت من داخل .
چاره نباشد ز عشق خاصه جوانرا . * ( بخت تو شد عاشق جمال تو آرى . . . )
ظهير .
چاره نبود اسب كودن را ز پالان داشتن * ( قابل تكليف شرعى تا خرد با تست از آنك . . . )
سنائى
چاره نبود كالبديرا ز روانى . * ( گيتى چو يكى كالبد است او چو روانست . . . )
فرخى .
چارهاى نيست بجز خوردن انگور دگر . بمزاح بتقليد مأمون شبيه ، از اجبار بكارى عبارت كنند .
چارهء نيست بجز ديدن و حسرت خوردن . * ( دست با سرو روان چون نرود در گردن . . . )
سعدى
رجوع به : باغ تفرج است و بس . . . ، شود .
چاشت يك بنگى است ، يا چاشت يك بنگى نيست . كم و غير كافى است . رجوع به :
آنقدر بود كه . . . ، شود .
چاشنى وصل ز دورى بود . * ( . . . مختصرى هجر ضرورى بود . )
ايرج ميرزا .
نظير :
تا نيست غيبتى ندهد لذتى حضور .
حافظ . ميخواهى عزيز شوى يا دور شو يا گور شو .
و رجوع به : اگر ژاله هر قطرهء . . . شود .
چاقو دستهء خودش را نبرد . نزديكان و دوستان به يكديگر زيان و آسيب نرسانند .
تمثل :
كى تراشد تيغ دستهء خويش را * رو بجراحى سپار اين ريش را .
مولوى .
نظير : لا يكذب الرايد اهله .
چاقو دسته كردن . در سرما گرم شدن را چمباتمه و بر پاشنه نشستن . تمثل :
سر نهاده ميان زانوها * هر زمان ساخت دسته چاقوها .
بهائى . نظير : چغانه زدن .
چاكرپيشه را پيرايهء بزرگتر راستيست . ابو الفضل بيهقى . رجوع به : اگر خواهى