زهر مار شود دفع هم بمهرهء مار * ( نشان حرص ز دل هم به دو شود زيرا
كه . . . )
مجير بيلقانى .
زهر و ترياك هر دو از يك معدن ميآيد * ( . . . و سنبل و اراك هر دو از يك منبت ميرويد . )
مرزباننامه .
زهره خود هست مايهء رامش * مايهء عيش و كام و آرامش .
سنائى .
تعبير رؤياى زهره عيش و رامش است .
زه كردن اين كمان بسى دشوار است * ( پى در گاو است و گاو در كهسار است
ماهى سريشمين به دريا بار است * بز در كمر است و توز در بلغار است . . . )
ابو سعيد ابو الخير . نظير :
ز نهصد فزون كارگر بايدى * كه تا خواجه را نان بدست آيدى .
حضرت اديب .
ز همسايگان بد همسايگان رسند برنج و بدردسر . ( همسايهء بدى و . . . ) فرخى .
زهى تصور باطل زهى خيال محال .
زهى حيات نكونام و مردنى بسعادت * ( اگر جنازهء سعدى بكوى دوست درآرند . . . )
سعدى .
نظير :
علو فى الحيات و فى الممات * لحق انت احدى المعجزات .
ابن انبارى .
عاش سعيدا و مات شهيدا .
زهى سوار كه آهوى مانده ميگيرد .
ظهورى .
زهى نادان كه او خورشيد تابان * بنور شمع جويد در بيابان .
شبسترى .
زيادة المرء فى دنياه نقصان * و ربحه غير محض الخير خسران
( . . . و كل وجدان حظ لا ثبات له * فان معناه فى التحقيق فقدان . )
ابو الفتح بستى .
اشاره :
شتابان شدم سوى خاور زمين * نه در پاى سستى نه در چهرهچين
بتن سرو بالان بلب نوشخند * بديدم دژ بست بر هيرمند
به ياد آمدم كل وجدان حظ * ز گفتهء ابو الفتح و فقدان حظ .
حضرت اديب .
زيان بود چو فراوان خورند شهد و شكر * ( بمدحت اندر بسيار شد مرا گفتار . . . )
مسعود سعد . رجوع به : حلوا چو يك بار خوردند . . . ، شود .
زيان كارتر عيبى عيب خود ناديدن است . منسوب بلقمان . نقل از تاريخ گزيده .
زيان بهنگام بهتر از سود بىهنگام است .
زيانكارى هوش سود مى است * كه سوزندهء هوش دود مى است
( . . . بكاخ دماغ اندرت پاسبان * بود پنج شحنه خجسته روان
چو زان كاخ آويزد اين دود خيش * بمانند هر پنج از كار خويش . )
حضرت اديب .
رجوع به : چو خورى چيزى . . . ، شود .
زيان كسان از پى سود خويش * بجويند و دين اندر آرند پيش .
فردوسى .